من گاهی مینویسم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
پیشی ملوس
در را که برایم باز می کند، حیوان از در می پرد بیرون. خودش را می مالد به پایم. جیغ می زنم و می پرم عقب.
" بگیر این بچه ات رو"
خم می شود، دو بار دست می زند و کف دستهایش را رو به بالا می گیرد. کمی هم نوک انگشتانش را تکان می دهد تا شاید گربه راضی بشود و برود بغلش. قلبم دارد تند می زند. نفسم تنگ شده، دستهایم هم می لرزد. از همه بدتر تمام پوست تنم حساس شده. ساییده شدن پارچه لباسهایم را روی تنم حس می کنم. لجم گرفته، به جای اینکه بدود و گربه اش را بغل کند، ببرد و بیاندازد توی اتاق، دارد التماسش می کند.
"کتی، یوهو، کتی کوچولو بیا اینجا، بیا بغل مامان."
لحظه آخر کتی خانم تنش را می مالد به ساق پایم و می رود بغل مادرش. گرمای تنش را از پشت چکمه چرم هم حس می کنم. اگر چکمه نپوشیده بودم، حالت تهوع می گرفتم.
صبر می کنم تا حیوان را ببرد، تا نبردش توی اتاق خیالم راحت نمی شود. چون هر لحظه امکان دارد از بغلش بپرد پایین. حالا هم دو تا پای جلویش را گذاشته سر شانه های او و دارد من را نگاه می کند. لعنتی خوشگل هم هست.
سپیده به مهمانهایش معرفی ام می کند، دو مرد و یک زن، به اسمهایشان خیلی دقت نمی کنم. به هرحال فراموش می کنم. تمام مبلها را پر کرده اند، فقط یک جا باقی مانده، آنهم پشت به در اتاق، در اتاق بسته است. اما خیالم راحت نیست. چاره ای ندارم. روی تنها مبل باقی مانده می نشینم. مبل بزرگ و راحت است، اما من تکیه نمی دهم. اگر به خاطر بچه ها نبود، نمی آمدم. الان هم امیدوارم زود جلسه تمام شود.
برایم چای می آورد و خودش می نشیند روی دسته مبل سمت چپ من.
" ماهان جان، من داشتم برای بچه ها یه کمی درباره ان. جی. او. شما و بچه های یتیم و بازارچه هنرتون می گفتم، که شما خودت اومدی"
مردی که روبروی من نشسته، سبیلهای پرپشتی دارد. مثل من روی مبل تک نفره نشسته، ولی راحت تکیه داده و پاهایش را روی هم انداخته، بازوهایش را به دسته های مبل تکیه داده. نوک انگشتانش را چسبانده به هم و چانه اش را گذاشته روی آنها و دارد من را نگاه می کند. وقتی کسی اینطور نگاهم می کند، نمی توانم راحت حرف بزنم. حرفهایم را خلاصه می کنم و زود ساکت می شوم. کمی سر جایم به راست می چرخم و پشتم را به دسته مبل تکیه می دهم و سپیده را نگاه می کنم که دارد می گوید، هر کدام از بچه ها قرار است برای بازارچه خیریه چه چیزهایی بیاورند. از گوشه چشمم در اتاق را می بینم. لابد الان کتی یک گوشه همین اتاق لم داده، یا دارد با یک سوسک بخت برگشته بازی می کند. پشتم به مرد و زنی است که کنار هم روی مبل دونفره نشسته اند. زن دارد به سپیده می گوید:
"البته اگه لازم باشه، من می تونم یکی دو روز هم بیام بازارچه."
باز مجبورم به در اتاق پشت کنم تا بتوانم با زن صحبت کنم.
" این خیلی عالیه، چون همیشه حضور هنرمندا مردم بیشتری رو میاره بازاراچه"
مرد سبیلو هنوز همانطور نگاهم می کند. به سبیلش که نگاه می کنم، پشت گردنم را انگار تیغ می زنند. دست می کشم رویش. پشت دستم داغ می شود. سپیده آرنجش را تکیه داده به پشت صندلی و سرش را گذاشته روی دستش، نفسش می خورد به گردنم. کلافه ام می کند. پاهایش از زمین بلند شده، دارد تابشان می دهد. دمپایی های کفه چوبی اش هم که از پاهایش آویزانند، دارند تکان می خورند. حواسم را پرت می کنند. مرد ناگهان به حرف می آید:
" خانوم سروری، شما با استاد ماکان سروری نسبتی دارید؟ "
"بله، ایشون برادر بزرگ من هستن."
"من شاگردشون هستم. ولی شما خیلی جوونتر از ایشونید، اصلا بهتون نمیاد که خواهرشون باشین"
پس راست می گویند که ماکان به شاگردانش علاوه بر نقاشی، چشم پاکی هم یاد می دهد.
"ماکان بچه اوله، من بچه آخر. یه بیست سالی از من بزرگتره. یه جورایی جای پدرم بوده."
دوست ندارم انقدر توضیح بدهم، ولی نمی دانم چرا توضیح می دهم.
"خوش به حالتون، افتخار بزرگیه."
سپیده همینطور که هنوز دارد پاهایش را تکان می دهد، شروع می کند تعریف کردن از من.
" ماهان خودشم هنرمنده، عکسهاشو باید ببینین، غوغاست."
" پس اون عکس معروف از دهان و سبیل استاد، کار شماست؟ "
دمپایی های سپیده با صدای بلندی پرت می شود روی سرامیکهای کف. از جا می پرم.
" ای وای، چی بود؟ "
آنقدرها هم نترسیده ام. فقط می خواهم بحث را عوض کنم.
امشب خیلی خسته ام، زود خوابم می برد. روی همان مبل دونفره خانه سپیده خوابیده ام. روی شانه چپم خوابیده ام. مبل بزرگ و راحت است، حتی بزرگتر از همیشه، ولی من خودم را جمع کرده ام. صورتم رو به پشتی مبل است. ولی می دانم پشت سرم چه خبراست. مرد سبیلو، سه پایه و بوم نقاشی اش را گذاشته وسط اتاق پذیرایی و می خواهد به سپیده نقاشی یاد بدهد.
"نه، من می خوام از ماهان عکاسی یاد بگیرم."
"اول باید نقاشی یاد بگیری، اون خودشم اول از ماکان نقاشی یاد گرفته. بیا. بیا اینجا، بشین رو پاهای من تا نقاشی یادت بدم، پیشی ملوسم."
دلم می خواهد برگردم و ببینمشان. ولی آنها فکر می کنند من خوابم، خوب نیست بفهمند بیدار شده ام، صدای خنده ریز سپیده را می شنوم.
" اِ ! نکن! قلقلکم میاد."
" من که کاریت ندارم، پیشی خانوم. فقط صورتم رو آوردم جلو که از نزدیک نقاشیت رو ببینم."
" آخه سبیلت می خوره به پشت گردنم، اذیتم می کنه."
کتی آمده روی مبل. دارم از ترس می میرم، ولی نباید تکان بخورم، اگر نه می فهمند بیدارم. کتی نشسته روی پاهایم. کاش چکمه هایم را موقع خواب در نمی آوردم. پوست تنم انگار کش می آید. تیره پشتم داغ شده. تمام موهای تنم سیخ شده و به تنم فرو می رود. صدای نفس نفس زدن از پشت سرم می شنوم. ماکان و شاگردش هستند. تب دارم . همانجا توی کارگاه ماکان روی نیمکت خوابیده ام. گربه کف پاهایم را لیس می زند. نمی ترسم. خوشم می آید. دوست دارم بیاید بالاتر و باز هم لیسم بزند. اما نمی آید. صداهای پشت سرم آهسته می شوند. دیگر نمی توانم بشنومشان. دارند قطع می شوند. صدای ناله گربه می آید. گلویم خشک است. سرما خورده ام. گلو درد دارم.
"داداش میشه یه لیوان آب برام بیارین، تشنمه."
تشنه ام. بیدار می شوم. فصل جفتگیری گربه هاست. از بیرون صدای ناله گربه های ولگرد می آید. توی خانه خودم هستم، تنها. حالت تهوع دارم و می ترسم.
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/٢٤ - ساناز خجسته سمیعی |
خرما های مراسم تدفین
تازه هسته همه خرماها را درآورده بودم که آقا آمد دم در آشپزخانه. چه قد و بالایی. سر تا پا سیاه پوشیده بود. حتی کراوات سیاه هم زده بود. شانس که ندارم. داشتم نوک انگشتم را لیس می زدم. آقا اول ساکت نگاهم کرد. من هم دستپاچه شدم، یادم رفت سلام کنم.
"تبریک. اِ خدا مرگم بده، تسلیت می گم آقا."
گوشه چشم آقا چین خورد، انگار که بخواهد بخندد، ولی نخندید. در عوض به من تشر زد که:
" گلی! باز وسط کار انگشتتو زدی به دهنت؟ پاشو دستتو بشور. "
یک نگاه هم به سر تا پای من انداخت، صورتم داغ شد.
"لباستم عوض کن. زودتر"
عادت نداشتم آقا اینطور حرف بزند. ولی حق داشت. تو تمام این خانواده هیچ کس اندازه آقا عاشق زنش نبود. یک سال تمام هم پرستاری اش را می کرد، هم حواسش به کار همه آدمهای خانه بود. از اسدالله باغبان تا من و ننه ابریشم. حالا هم فقط یک شب خوابش برده بود و صبح تن نازک زن دسته گلش را روی تخت دیده بود که مثل چوب خشک شده بود.
از پله های زیر زمین داشتم بالا می آمدم، که اسدالله را دیدم. رفته بودم کیسه مغز گردو ها را بیاورم بالا. اسدالله همه گلهای سفید باغچه را چیده بود و دسته کرده بود.
" اینا را بده به خانوم بزرگ.چله تابستون و این هوا؟ کی تا حالاست که اذان شده. هنوز تاریکه."
گل ها را که از دستش گرفتم باران شروع شد.
" بارون بارونه، زمینا تر میشه.
گلنسا جونوم، کارا بهتر میشه."
" گلی؟ ذلیل شی! الان وقت آواز خوندنه؟ این لباسا چیه ؟ انگار هنوز تو رختخوابی. اول برو لباساتو عوض کن، بعدم بیا هزار تا کار داریم."
" چشم خانوم بزرگ"
خانوم بزرگ . یک عالم تور سیاه را داشت می برید. گل ها را از دستم گرفت و با تورها برد سمت آشپزخانه. خانوم بزرگ من را خیلی دوست داشت. هیچ وقت هم به من فحش نمی داد. هر وقت هم که می امد اینجا دیدن پسر و عروسش به من خیلی محبت می کرد. به من می گفت عروسم.
" چه فرقی می کنه؟ مراد هم مثل پسرم."
خودش حافظ خواندن را یادم داده بود. هر وقت هم می آمد اینجا ازم می پرسید:
"تازه چی حفظ کردی؟ بخون."
من هم می خواندم. همیشه یک شعر تازه حفظ می کردم که خانوم را خوشحال کنم.
خانوم بزرگ اصلا ذاتا مهربان است . با اینکه دلش می خواست آقا، نرگس خانوم، دختر برادرش را بگیرد، ولی هیچوقت به خانوم کوچک از گل کمتر نگفت. یعنی روبرویش همیشه احترامش را داشته و محبت کرده. حالا پشت سر یک حرفهایی زده. مثلا یک بار خودم شنیدم که داشت به خواهرش می گفت:
" منوچهرم اگه این گلی رو گرفته بود بهتر از این تی تیش مامانی بود. چنبره زده رو مال و منال بچم که چی؟ من این خونه ر دوست دارم."
خانوم محبت دارند. ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم. اگر آقا مراد می فهمید چی؟ آنوقت پشت سرم را دیدم، سفره عقدم را هم دیدم.
دست و صورتم را پاک شستم. بلوز و دامن مشکی ام را پوشیدم. یک چرخ زدم. چینهای دامنم باز شد. خیلی دوستش دارم. آقا برام سوغات آورده. یعنی آورده بود برای خانوم کوچک. ولی وقتی خانوم مریض شد و افتاد تو رختخواب دادش به من. روسری وال مشکی را هم سرم کردم. همان طور که هر وقت سرم می کردم، آقا می خندید و می گفت:
" گلی خوشگل شدی. چیه؟ مادرم میخواد مراد رو بفرسته اینجا پی کاری؟ "
خیلی خجالت می کشیدم. ولی نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. خیلی بد می شد. بدترش این بود که می دانستم حالا لابد صورتم گل انداخته و موقع خندیدن هم لپم چال افتاده. دست خودم نبود که. آدم یک وقتهایی هم خوشگل می شود. آقا هم گناهی نداشت. خوب بالاخره مرد است. آن هم با یک زن مریض. زن نبود که دیگر برای آقا.
برگشتم توی آشپزخانه، بوی حلوا همه جا را برداشته بود. بوی بهشت. خانوم کوچک ولی دوست نداشت می گفت بوی مرده. نمی گذاشت ننه ابریشم هیچوقت حلوا بپزد. صدای قرآن را هم دوست نداشت . ولی من دوست داشتم. قرآن خواندن را هم خانوم بزرگ یادم داده بود. ختم انعام هم که می گرفت اصرار می کرد من هم حتما دو خط بخوانم. من هم همیشه سعی می کردم خوب بخوانم.
دلم داشت ضعف می رفت. نان و چایی هنوز نخورده بودم.
خانوم بزرگ داشت به ننه ابریشم می گفت:
" حلوا ها رو بریز تو اون سینی استیلها. گلی توهم خرما ها رو درست کن بچین تو این دیسای چینی."
خانوم که رفت پی تزئین اتاقها با شمع و تور سیاه و گل سفید، برای خودم یک لقمه نان و حلوا درست کردم. با یک دست خرما ها را می چیدم تو سینی، با یک دست هم لقمه ام را می خوردم. باز انگشتهام نوچ شده بود. ولی لیسشان نزدم. حتما تا لیس می زدم، آقا سر می رسید. همیشه آقا مچ آدم را می گرفت. فقط دیشب شانس آوردم. خیلی خسته بود که توی آشپزخانه پیدایش نشد. البته کار بدی هم نمی کردم. خانوم بزرگ خودش گفته بود. خودش هم شیشه جوشانده را آورده بود. سفارش هم کرده بود:
" هر وقت آقا خیلی خسته بود، ازاین جوشانده بریز توی چاییش، که راحت بخوابه. ولی خودش بو نبره ها. از بچگیش از جوشونده بدش میاد، ولی براش خوبه. خیلی ضعیف شده منوچهرم."
من همیشه حرف خانوم بزرگ را گوش می کنم. بلکه راضی بشود من بروم خانه شان. نه که آقا بد باشد یا خدا بیامرز خانوم کوچک. آقا که خیلی هم محبت دارند همیشه. می خواهم پیش آقا مراد باشم. بلکه زودتر به دلش بیافتد عقدم کند.
دیشب آقا که آمد از همیشه خسته تر بود. گفت برایش یک چای پر رنگ ببرم. که خواب از سرش بپرد و بتواند بالای سر خانوم بیدار بماند. می گفت حال خانوم امشب خوش نیست. اگر یک وقت نفسش بگیرد. باید بالای سرش باشد که کمک کند با آن دستگاهها نفسش باز شود.
چای را ریختم تو همان فنجان چینی آقا، بردم برایش.
"گلی این چایی چرا انقدر تلخه؟"
"بس که پررنگه آقا. خودتون گفتین."
آقا چایش را که خورد. همان جا روی مبل کنار تخت خانوم خوابش برد. خانوم هم خواب بود. اتاق را مرتب کردم. روی خانوم را کشیدم. دستگاه نفسش را هم با هزار زحمت کشیدم کنار مبل آقا.
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - ساناز خجسته سمیعی |
ملکه
تو خودت می دانی با وجود لقب ملکه که به تو داده شده است، بیشتر از هر چیز دیگری یک طعمه هستی. یک طعمه زیبا و خوش هیکل. یک طعمه خوش لباس و ثروتمند.
تو لباسی که می دانی مد آینده را تعیین خواهد کرد، به تن داری و توی ایستگاه منتظری تا قطار بیاید و تو را به دنیای بیرون ببرد. صدای بزرگترها که کمی آن طرف تر از تو ایستاده اند، را می شنوی. معلمها، ملکه های سابق و زنان معمولی که هرگز دنیای بیرون را ندیده اند، همه درباره تو صحبت می کنند. و با وجود اینکه سعی می کنند صدایشان به گوش تو نرسد، اما تو می توانی بشنوی که چه می گویند. صدای آناهیتا، معلمت، از همه بلندتر است.
" به نظرم ملکه امسالمون، خیلی زیباست."
مهری، با اینکه از همه پیرتر است، اما صدایش به خوبی شنیده می شود.
" آره خوشگله، ولی خوشگلی که همه چیز نیست."
" با هوش هم هست."
" اوهوم. ولی خونواده اش تعریفی نداره."
" در عوض خیلی خوب آموزش دیده، مادرش هم همه سعیش رو کرده."
" شاید، ولی من همیشه گفتم خون خیلی مهمه. وقتی یه چیزی تو خون یکی باشه، دیگه هست. کاریشم نمیشه کرد."
" هما هم همین خون رو داره..."
" رویا هم همین خون رو داره. "
" تو زیادی بد بینی مهری! "
تو کمی نگران هستی، گرچه مادرت، هما، یکی از موفق ترین ملکه ها تا همین امروز است، ولی تو می دانی که این کافی نیست تا خون خوبی داشته باشی. لیلا، مادر مادربزرگ تو، اولین ملکه ای بود که عاشق شد. بعد از به دنیا آمدن مادربزرگت، تنها به دنیای بیرون برگشت و با مردش زندگی کرد. در دنیای درون هیچ کس مستقیم درباره او حرف نمی زند، حداقل در حضور تو. ولی هر وقت، هر چند سال یک بار، زنی پیدا می شود که عاشق پدر بچه اش بشود و دیگر به اینجا برنگردد، یا زنی پسری به دنیا بیاورد وحاضر نشود که او را به پرورشگاههای بیرون بسپارد و یا حتی برای نگه داشتن پسرش حاضر شود برای همیشه از اینجا برود و در فقر دنیای بیرون بدون هیچ قدرتی زندگی کند، همه او را به یاد می آورند. لیلا مادر مادربزرگ تو اولین یاغی دنیای درون بود.
هرسال، موقع برگزاری جشن انتخاب ملکه، وقتی تو و خواهرت، دو طرف مادرت، روی صندلی سالن اجتماعات نشسته اید. می توانی به خوبی بشنوی که همه بدون آنکه نام لیلا را به زبان بیاورند، درباره او صحبت می کنند: آیا ملکه امسال به دنیای ما برمی گردد؟ آیا بعد از به دنیا آمدن فرزندش اینجا خواهد ماند؟ تو گاهی احساس شرمساری می کنی. ولی مادرت چانه اش را بالا می گیرد و هیچ توجهی به زمزمه های اطرافش ندارد. چون او تنها کسی است که دوبار به عنوان ملکه انتخاب شده است و هر دو بار دختر به دنیا آورده است. او دوبار با مردان بسیار جذابی آشنا شده است و توانسته است از آنها باردار شود، بدون آنکه گرفتار آنها بشود. مادرت سمبل قدرت زنانه دنیای درون است. هیچ چیز، نه چهره و صدای زیبا پدر خواهرت، که یک خواننده و هنرپیشه معروف سینما بود، ونه هیکل بی عیب و نقص و چالاکی پدر تو، که یک قهرمان دو المپیک بود، نتوانست او را اسیر کند. کتابی که مادرت درباره مدیریت احساس نوشته است، مهمترین کتابی است که یک دختر جوان قبل از ملکه شدن باید مطالعه کند. ولی همه معتقدند که او حتما رازهای دیگری هم دارد که آنها را تنها به خواهرت و تو خواهد گفت. حرفهایی که تو گاهی شنیده ای ولی درست متوجهشان نشده ای.
" مامان! آناهیتا می گفت برای کنترل یه مرد لازمه که خوب بشناسیش."
" آره، ولی چیز زیادی درباره مردها وجود نداره که لازم باشه تو بدونی."
" یعنی حتی لازم نیست بدونم از چه چیزهایی خوششون میاد؟ "
" قرنهاست که ما تعیین می کنیم که مردها از چه چیزی خوششون بیاد. ما دنیای بیرون رو درست همینطوری کنترل می کنیم. "
" مگه ما چی کار می کنیم که زنهای بیرون نمی کنن؟ "
" ما کنار همدیگه هستیم. ما ثروتمندیم. ما تشکیلات داریم. اینا یعنی قدرت....."
مادرت سیزده سال پیش وقتی خواهرت به عنوان ملکه انتخاب شده بود، این جملات را به تو گفته بود. تو با اینکه هنوز نوجوان بودی، می دانستی هیچ کدام از این جملات راز مادر تو نیست. تو دیده بودی که مادرت درست قبل از اینکه خواهرت سوار قطار بشود در گوش او چیزهایی را نجوا کرده بود، و در نهایت با صدای بلند گفته بود :
" برگرد دخترم. من منتظرت هستم."
خواهرت برگشته بود. حدودا سه ماه بعد. باردار بود. مادرت به او افتخار می کرد. مثل هر مادر دیگری که دخترش از دنیای بیرون با جنینی در رحمش بر می گشت. اما مثل مادران دیگر، خوشحال نبود و نمی خندید. در واقع تو به یاد نمی آوری مادرت را خوشحال دیده باشی. همان طور که به یاد نمی آوری او را ناراحت دیده باشی.
طبق رسوم، تو تا پایان بارداری خواهرت او را ندیدی. وقتی دخترش به دنیا آمد، به دیدنش رفتی. توی تختش نشسته بود. موهایش پریشان بود و صورت زیبایش رنگ پریده بود. حس کردی چیزی در او تغییر کرده. سرش را به سمت تو چرخاند ولی نگاهش جای دیگری بود. انگار که به جایی پشت سر توچشم دوخته بود. به طرفش رفتی ، دستش را گرفتی، سرد سرد بود. به تو نگاه نمی کرد. نگاهش به روبرویش بود. جایی که پنجره بزرگ اتاقش قرار گرفته بود. در گوشش زمزمه کردی:
" سلام رویا! منم رها، خواهرت."
" بچم کجاست؟ "
" پیش مامان."
" چرا نمیارنش که بهش شیر بدم؟ "
و بعد برای اولین بار در آن روز مستقیم به چشمهای تو نگاه کرد و گفت:
" برام بیارش، خواهش می کنم."
و تو فهمیدی که خون خواهرت پیروز شده است. رویا عاشق شده بود. دخترش را از او دور کرده بودند تا با بچه فرار نکند.
قطار وارد ایستگاه شد. تو باید بروی. نگرانی، نگران خونی که قلبت به تمام بدنت می فرستد. مادرت تو را در آغوش می کشد. آهسته با صدایی که فقط تو بتوانی بشنوی می گوید:
" نترس دخترم، حتی اگر عاشق شدی هم برگرد. دخترت را اینجا به دنیا بیاور. اینجا برای یک زن جای بهتری است."
| لینک | ۱۳۸٧/٩/٢۳ - ساناز خجسته سمیعی |
داماد کوچولو - عروس کوچولو
زمین لرزید. زیر پایش لرزید. همه ساکت شدند. ترسیده بودند. آرش را دید. روبرویش نشسته بود. لباس داماد کوچولو پوشیده بود. نترسیده بود. ولی بعد ترسید. وقتی همه جیغ زدند. کله قندها را رها کرد. دوید. عروس از جا پرید. داماد هم به دنبالش.
زمین خورد. زانوهایش زخم شد. کف دستش هم. آینه عقد شکسته بود. صدای آرش را شنید. گریه می کرد. نمی دیدش. توی چشمش خاک رفته بود. سقف ترک خورده بود. از شکافش خاک پایین می ریخت. چشمش می سوخت. خوب نمی دید. گریه آرش را می شناخت. در آن غوغا هم می شناخت. به سمت صدا رفت. پیدایش کرد. همانجا نشسته بود. بغلش کرد. خیس بود. هم صورتش , هم شلوارش. توی گوشش گفت : "نترس مامانی" و به سینه اش فشارش داد. آرش ساکت شد و سرش را گذاشت سر شانه او.
ترک سقف بازتر شد. چند تکه گچ ریخت روی سرش. بزرگ بودند. سنگین هم. خم شد. دستش را روی سر آرش گذاشت. به سمت در دوید. صداها را تشخیص نمی داد. مبهم بودند : " یا ابوالفضل...بیرون...چارچوب در ...خدایا...وای...بچم...سقف..."
زمین می خورد و بلند می شد. با بچه راه رفتن سخت بود. با کفش پاشنه بلند هم. کفش را درآورد. تنه می خورد. پاهایش لگد می شد. چشمش می سوخت. خاک بیشتر شده بود. تیرآهن سقف کج شده بود. سقف سوراخ شده بود. آسمان دیده می شد. به پله ها رسید. زمین دوباره لرزید. شیشه پنجره خورد شد. کف پایش زخم شد. روی پله اول زمین خورد. آرش از دستش رها شد. آرش جیغ کشیدو پایین غلتید. چند پله پایین تر به آرش رسید. دوباره بغلش کرد.
به حیاط رسید. عروس گوشه حیاط نشسته بود. لباسش پاره شده بود. خاک آلود بود. صورتش زخم داشت. گریه می کرد. به لباس خودش نگاه کرد. پاره , خون آلود و خاکی بود. مثل کف دستها , پاها و سر زانوهایش .
گریه اش گرفت . ترسیده بود. می ترسید آرش را بترساند. آرش ساکت بود. در بغلش جابه جایش کرد. گردنش خم شد به عقب. جیغ کشید : " ای خدا. بچم." نشست زمین. " آرش! آرش! " دامن عروس را کشید. آرش را گذاشت رویش. چشمهای آرش نیمه باز شد. صورتش خونی بود. با تور عروس پاکش کرد. زخم نبود. خون خودش بود. خون زخم کف دستش. تور را در دستش مچاله کردو فشار داد. سرخ شد. تور عروس سرخ شد. دامن عروس. عروس کوچولو. آیدا. آیدا ؟ آیدا کجا بود؟
نفسش تنگ شد. تور را رها کرد. ایستاد. گیج بود. دور خودش چرخید. به سمت ساختمان دوید. حرکت ممکن نبود. همه از روبرو می آمدند. می دویدند و جیغ می کشیدند. ترس خورده بودند. صدای بلندی شنید . وحشتناک بود. خاک به هوا بلند شد. جایی دیده نمی شد. ته دلش خالی شد. سقف ریخته بود. تلی از آوار روبرویش بود.
| لینک | ۱۳۸٧/۸/۱٤ - ساناز خجسته سمیعی |
هدیه ای برای هیچ کس
وقتی جعبه کادوپیچ شده ادوکلن را گذاشت کنار بقیه هدیه ها, دستش می لرزید. اولین بار نبود که چنین کاری کرده بود . ولی اولین بار بود که اضطراب داشت.
در جعبه هدیه ها را بست و گذاشتش کف کمد و جعبه های کفش را رویش چید. هنوز بوی ادوکلن توی بینی اش بود. و با یادآوری اش ضربان قلبش تندتر می شد.
اولین بار یک روز قبل از ولنتاین بود و او شانزده ساله بود. تمام دوستانش یا هدیه ای برای دوست پسرشان خریده بودند یا به خریدنش فکر می کردند. ولی او هنوز چیزی نخریده بود. در واقع لزومی هم نداشت که بخرد. او اصلا دوست پسر نداشت. ولی وقتی جعبه مقوایی کیف پول و کمربند چرم را پشت ویترین دیده بود , فکر کرده بود می تواند بخردش و نگهش دارد برای وقتی که دوست پسر پیدا کرد.
جعبه کادو پیچ شده مجموعه چرم هنوز هم مال کسی نشده بود. کاغذ کادویش کهنه شده بود و از چند جا هم پاره شده بود . ولی از جایش , ته جعبه هدیه ها تکان نخورده بود. دوستی اش با اولین دوست پسرش آنقدرطول نکشیده بود که به روز ولنتاین برسد.
دفعه بعد یک کتاب حافظ بود با جلد چرم قهوه ای که دلش را برده بود. برای خودش خریده بود که هرشب قبل از خواب یک غزل بخواند. و همان وقت فکر کرده بود چقدر خوب است که کسی را دوست داشته باشد و هردو باهم قبل از خواب , یک غزل را بخوانند . حتی اگر کنار هم نباشند . یک جلد دیگر هم از همان کتاب خریده بود و داده بود برایش کادو هم کرده بودند و گذاشته بود کنار مجموعه چرم .
حالا دیگر یادش نمی آمد آن کراوات سورمه ای یا آن سنجاق کراوات طلا سفید را چه موقع خریده بود . ولی می دانست هربار از تصور مردی که دوست دارد , با آنها , چه کیفی کرده بود.
از وقتی عاشق شده بود , دیگر هدیه ای نخریده بود , یعنی هدیه ای که صاحبی نداشته باشد , نخریده بود. عاشق آدمی شده بود که از لوس بازی های تین ایجر ها در روز ولنتاین چندشش می شد . و این رمانتیک بازی ها که شب قبل از خواب با هم یک غزل بخوانیم , خونش را به جوش می آورد. کتاب می خواند و کتاب هدیه می داد , آن هم بدون کاغذ کادو. چرا باید درختها قطع می شدند برای کاغذی که قرار بود چند ساعت دیگر پاره شود!
هزاران کراوات و ادوکلن و سنجاق کراوات , در مغازه ها دلش را می برد ولی آنها را نمی خرید . چون می دانست بوی بد و خوب فقط تعریفی است که مصرف گرایی به زور وارد مغز آدمها کرده و کراوات آدم را خفه می کند. به جای هر چیز دیگر کتاب می خرید آن هم بدون کاغذ کادو.
توی راهرو دانشگاه وقتی قامت بلندش را می دیدو دستان کشیده اش را , که چیزی توی کمدش می گذارد , هوس می کرد از دور بدود و خودش را بیاندازد توی بغلش , او هم محکم بغلش کند و با هم بچرخند . ولی حتی حرفش را هم نمی زد . چه معنی میدهد این اداهای رمانتیک وقتی میلیونها بچه در سراسر دنیا گرسنه اند.
آهنگهای عاشقانه را که می شنید , در رویا فرو می رفت . کم کم صدای خواننده عوض می شد و تبدیل می شد به صدای او . هیچوقت برایش نگفته بود , چون مهم نبود صدا چقدر قشنگ باشد مهم این است که چه بخواند و برای چه هدفی بخواند.
امروز عصر , هدفن به گوش از جلوی مغازه های مرکز خرید که می گذشت , به دیشب فکر می کرد . هیچ اتفاقی نیافتاده بود. در واقع همین که هیچ اتفاقی نیافتاده بود برایش تازگی داشت . از حمام که بیرون آمده بود , او را دیده بود که داشت از قفسه های بالای کتابخانه کتابی را بر می داشت . با همان قامت کشیده و دستان بلند . و دلش نخواسته بود که بدود. دلش برای اینکه در آغوش او فشرده بشود غنج نزده بود . کمی غمگین بود و صدای موسیقی که در گوشش می پیچید غمگین ترش می کرد . صدای بم و خش دار خواننده را دوست داشت از خیلی وقت پیش دوست داشت . صدایش را که می شنید آنقدر لذت می برد که انگار کسی محکم در آغوشش گرفته و در گوشش حرفهای عاشقانه زمزمه می کند . جلوی مغازه بزرگ عطر فروشی که رسیده بود . بدون اینکه به چیزی فکر کند وارد مغازه شده بود . اول قصد خرید نداشت . همین هفته گذشته برای خودش عطر خریده بود. حتی به فروشنده خوش تیپ مغازه هم فکر نکرده بود . همان که قبل از اینکه کارت مغازه را داخل پاکت خریدش بگذارد , شماره موبایل خودش را روی کارت نوشته بود . ولی وقتی او را دیده بود با کت و شلوار و کراوات سورمه ای و سنجاق کراوات طلا سفید , دوباره به یادش آورده بود .
رایحه اولین ادوکلن پیشنهاد فروشنده را که به درون کشید , چیزی در قلبش فشرده شد . صدای خواننده هم در گوشش زمزمه می کرد : بانوی موسیقی گل.... صدای خواننده , صدای خواننده بود . نه صدای او . نفس عمیق تری کشید و دلش خواست مردی که این بو را میدهد ببوسدش, عاشقانه .
" آقا همین را می برم . لطفا کادوش کنین "
وقتی داشت جعبه کادوپیچ شده را از مرد فروشنده میگرفت به این فکر می کرد که آن مجموعه چرم چقدر برازنده این مرد است . شاید حتی دوست داشته باشد قبل از خواب یک غزل از حافظ بخواند.
| لینک | ۱۳۸٧/۸/۱۱ - ساناز خجسته سمیعی |
مردان پارک ملی
اول عطر تنش راشناخت , بعد صدایش را. دستش را که روی شانه او گذاشت , از مور مور شدن پوستش زیر دست او , فهمید که دیگر وقتش رسیده است . باید بیدار می شد . بعد از 635 سال باید بیدار می شد . این بار شانس آورده بود که به سراغ خودش آمده بود و اشتباه بار قبلش را تکرار نکرده بود.
بیدار شد و همانطور که قسم خورده بود , اولین کلامش نام او بود .
" گابریل ! "
گابریل اول فقط به دنبال صدا گشت , ولی وقتی او چرخید تا صورتش را ببیند , بهت زده به عقب پرید نشسته بود روی چمنهای پارک , مداد و کاغذ هم همراهش بود , ظاهرا میخواست از روی مجسمه ها طراحی کند . تنها بود . این فصل از سال , پارک ملی معمولا خلوت بود. زیر لب با صدایی که فقط او می توانست بشنود , زمزمه کرد :
" کارلوس؟ "
شنیدن نامش از زبان او , خون را در رگهایش دوباره به جریان انداخت . قلبش مثل یک موتور قدیمی بعد از سالها به زحمت کارش را شروع کرد. چند دقیقه که از شروع کار قلبش گذشت , حس کرد عضلاتش نرم تر می شوند . و کم کم قادر است همه آنها را , حتی ظریفترین و کوچکترینشان را , به حرکت درآورد. لبخند زد . چهره گابریل را حالا کاملا شفاف و واضح می دید. خودش بود . این را نه تنها از روی چهره اش , که از طرز نگاه کردنش هم می فهمید . اگر هر کس دیگری بود حالا از ترس سکته کرده بود . کدام زنی می تواند زنده شدن یک مجسمه را درست زیر دستش تاب بیاورد. البته حتی گابریل هم زنده شدن هر مجسمه ای را نمی توانست با همین آرامش شاهد باشد . او که زیر دستش زنده می شد هر کسی , هر مجسمه ای , نبود . کارلوس بود .
کسی به یاد نمی آورد که از کی آنجا نصب شده اند . هیچ کس هم به یاد نداشت که نام هنرمند سازنده آنها چیست . آنها دو نفر بودند . مجسمه هایی ساخته شده در نهایت ظرافت و هنرمندی . در نگاه اول هر کسی فکر می کرد توریستهایی هستند که از شدت خستگی روی چمنهای پارک ملی به خواب رفته اند. اما آنها مجسمه بودند. البته نه کاملا مجسمه , آنها می توانستند بو بکشند و بشنوند. آنها صدای کسانی را که تابلو نصب شده در کنارشان را می خواندند , می شنیدند.
نام اثر: دو مرد خسته . سازنده اثر : ناشناس. تاریخچه اثر : اولین بار بیش از 6 قرن پیش این مجسمه ها کشف شدند. به دستور حاکم وقت , اطراف این مجسمه ها چمن کاری و گلکاری شد . به مرور زمان محوطه اطراف آنها تبدیل به پارک ملی شد. و به شکل امروزی در آمد. افسانه های زیادی درباره این مجسمه ها گفته می شود که معروفترین آنها از این قرار است : آنها مردان خداپرستی بوده اند که از دست کفار در فرار بوده اند , خداوند برای نجات جانشان آنها را به شکل مجسمه درآورده است . ولی در واقع آنها فقط به خواب رفته اند . و روزی که دیگر خطری جانشان را تهدید نکند, بیدار خواهند شد.
برای کارلوس سخت ترین بخش زندگی اش این بود که وقتی کسی با صدای بلند این نوشته را می خواند , جلوی خنده اش را بگیرد. البته در دلش می توانست بخندد و می خندید. ولی عضلات صورتش هیچ حرکتی نمی کرد. مطلقا هیچ حرکتی . مثل یک مجسمه خوب و سر به راه . می توانست حدس بزند , سخت ترین بخش زندگی احمد , مرد-مجسمه ای که کنار او بود , این است که در این موارد عصبانی نشود . البته او هم در دلش عصبانی می شد ولی هیچکدام از اعضای بدنش هیچ حرکتی نمی کرد. در این مواقع دلش می خواست با احمد حرف بزند و دلداریش بدهد. گرچه هرگز نمی توانست مطمئن باشد که او حرفهایش را می فهمد . همیشه در ذهنش با او حرف می زد. حتی حس می کرد. او هم جوابش را می دهد . احمد که عصبانی می شد . کارلوس می گفت :
" خوب برادر من , چی بگن ؟ چی بگن تو خوشحال می شی ؟ بگن : این دو نفر , آدمهای بزرگی نبودن, آدمهای معروفی هم نبودن, دلشون هم نمی خواست دنیا رو نجات بدن یا چیزی را درست کنن یا بهتر کنن, فقط دلشون می خواست با عشقشون زندگی کنن. تو واقعا انتظار داری همینا رو بگن ؟ اگه همه این حرفا رو بنویسن و بزنن بالای سرمون , آخه اونموقع دیگه کی حاضره برای دیدن ما پول بده؟"
" خوب ما پول میخوایم چی کار ؟ "
" شاید پول نخوایم , ولی توریستها که لازم داریم ."
" ما توریستا رو لازم نداریم , ما هرکدوممون فقط یک نفر رو لازم داریم , یادت رفته ؟ هنوز هفتاد سال هم نگذشته "
" اون اتفاق ربطی به توریستا نداشت , هنوز وقتش نشده بود. برای همین گابریل اومدبا تو عکس گرفت."
و بحث که به اینجا می رسید, هر دو ساکت می شدند و غمگین . کارلوس می دانست که احمد از او غمگین تر است . می دانست که آن خاطره برای احمد هم ناراحت کننده است . می دانست که اگر روزی گابریل او بالاخره به دیدار او بیاید , هیچ دلیل نمی شود که برای احمد هم وقتش رسیده باشد. کار احمد سخت بود , خیلی خیلی سخت تر از کار کارلوس. شاید دختری که از بچگی با قصه زیبای خفته بزرگ شده , روزی برسد که به جای آنکه منتظر شاهزاده فیلیپش باشد , خودش تصمیم بگیرد که به دیدار شاهزاده اش برود , ولی خیلی کمتر احتمال دارد که معشوق احمد , حامد, هم تصمیم بگیرد تمام افسانه ها و قصه ها را زیر پا بگذارد و به دیدن احمد بیاید.
شانس آوردند که هوا داشت تاریک می شد و پارک خلوت بود. کسی به آنها توجهی نمی کرد. کارلوس با احتیاط روی چمنها نشست . حرکت دادن دست و پایش بیشتر از آنچه که سخت باشد , برایش عجیب بود. از نگاه گابریل نمی شد فهمید که بیشتر ترسیده یا خوشحال است . ولی می شد فهمید که هیجان زده و ناباور است . ولی چند دقیقه بعد بر تمام هیجاناتش غلبه کرد و اولین کلمات را بر زبان آورد.
" حس می کنم دارم تو قصه های مادربزرگم زندگی می کنم. "
کارلوس گردنش را آرام چرخاند و به چشمهای گابریل نگاه کرد.
" اون تنها کسی بود که کل خانواده این افسانه خانوادگی رو باور کرده بود. می گفت حتی جوونیاش اینجا اومده و با یکی از این مجسمه ها عکس گرفته ..."
کارلوس به احمد نگاه کرد. سعی کرد با احمد صحبت کند. احمد جوابش را نمی داد. یا شاید دیگر اصلا حرفهای ذهنی کارلوس رو نمی شنید . کارلوس به گابریل گفت :
" بیا بریم , من اینجا راحت نیستم ."
هوا دیگر کاملا تاریک شده بود که روی نیمکتهای نزدیک ورودی نشستند.
" داشتی از مادربزرگت می گفتی "
" همه مادربزرگا تو خانواده ما نسل به نسل برای نوه هاشون یه قصه تعریف می کنن: تو قرون وسط زنی به نام گابریل زندگی می کرده که دو تا کشیش به نامهای فیلیپ و کارلوس عاشقش می شن. کارلوس حاضر می شه به خاطر عشق گابریل کلیسا رو رها کنه . ولی فیلیپ گابریل رو تهدید می کنه که اگه با کارلوس ازدواج کنه هردوشون رو به جرم جادوگری آتش میزنه. گابریل مجبور می شه به ظاهر به عنوان راهبه ولی در واقع معشوقه فیلیپ تو کلیسا زندگی کنه. کارلوس هم از ترس جونش فرار می کنه. و اینجا به مجسمه تبدیل می شه به امید روزی که به عشقش برسه . روح گابریل هم نسل در نسل در بدن دختران و نوادگانش به زمین بر می گرده تا روزی که بتونه کارلوس رو پیدا کنه و باهاش زندگی کنه. گابریل می تونه با لمس کردن بدن کارلوس اونو بیدار کنه ."
" این همه سال هیچکدومتون نخواستین این داستان رو یه بار, برای خنده ام که شده , امتحان کنین ؟ "
" نسلای اول که هنوز به شدت می ترسیدن. ولی من فقط می دونم که مادربزرگم یه بار سعی کرده و چون موفق نشده مادرم هم میلی به امتحان نداشته."
" اون اشتباهی رفته بود سراغ احمد. "
" احمد؟ شبیه اسمای مسلموناست."
" اونم قصه خودش رو داره . اون مسلمونه , عاشق یه مرد بوده , دنبالشون بودن که سنگسارشون کنن. احمدم فرار می کنه و مثل من همینجا منتظر عشقش می مونه."
کارلوس دوست نداشت برای گابریل بگوید که احمد روزگاری خودش مامور سنگسار بوده . که حامد یکی از محکومین بوده و احمد عاشقش می شود. واز ترس فرار می کند. حامد هم برای نجات جانش با یک زن ثروتمند ازدواج می کند . و احمد هنوز منتظر یکی از نوادگان حامد است. هوا داشت کم کم روشن می شد. که کارلوس و گابریل از روی نیمکت بلند شدند.
" دلم می خواد قبل از رفتن با احمد خداحافظی کنم."
" خوب بریم "
" تنها می رم "
از کنار شمشاد ها آرام , آرام راه افتاد . راه رفتن هنوز برایش کمی سخت بود. راه به نظرش طولانی می رسید. به محوطه چمن مرکزی پارک رسیده بود ولی احمد را نمی توانست پیدا کند. لحظه ای ترسید که گابریل را گم کند. فورا برگشت و سعی کرد سریعتر راه برود. گابریل را در حالی پیدا کرد که متعجب داشت به دو جای خالی بین چمنها نگاه می کرد.
فردا صبح اخبار اعلام کرد : مجسمه های پارک ملی دزدیده شده اند. و سخنگوی کلیسا اعلام کرد که مجسمه ها همان مردان خدا بوده اند که زنده شده اند. و این بزرگترین معجزه قرن ما است.
| لینک | ۱۳۸٧/٧/٢٤ - ساناز خجسته سمیعی |
قارچهای نیچه
فرید صدری موقع باز کردن پاکت, دستش می لرزید. به دکترش نگفته بود که قبل از انصراف از تحصیل, دانشجوی پزشکی بوده. نامه ای که دکتر رادیولوژ نوشته بود را سریع خواند. مفهوم کلی اش این بود که چیزهایی تو کله اش دیده اند, ولی نمی توانند مطمئن باشند سرطان است. انجام آزمایشات دقیق تری را پیشنهاد می دهند.
این یعنی ادامه این سردردهای وحشتناک, یعنی این وضعیت را باید تا به نتیجه رسیدن آزمایشها بازهم تحمل کند. چون دکتر هاشمیان حاضر نبود تا بیماری را دقیقا تشخیص نداده است , دارویی , حتی مسکن , تجویز کند. البته حق هم داشت . دکتر عباسی , دکتر قبلی اش , یک سال با تصور میگرن درمانهایی را شروع کرده بود که هیچکدام چندان موثر نبودند. فقط قرصهای اف3 , مسکن های خیلی قوی , دردش را آرام می کردند . ولی خودش تمایلی به خوردن آنها نداشت. دلیلش برای خودش هم واضح بود و هم موجه . ولی قادر نبود آنها را برای کسی توضیح بدهد. چطور می توانست بگوید با خوردن قرصها دردش کمتر می شود , ولی حالش بهتر نمی شود. ذهنش کندتر کار می کند و این , کارش و به دنبال آن زندگیش را مختل می کند. اینترنت را زیر و رو کرده بود ولی جایی در فهرست عوارض جانبی قرص چنین چیزی عنوان نشده بود. دکتر هم می گفت این قرص آسیبی به بافتهای مغز یا توانایی های مغز وارد نمی کند . فقط نوعی رخوت فیزیکی در بعضی موارد گزارش می شود. که در مورد او این رخوت وجود نداشت. ولی چیزی او را مطمئن می کرد که کندی ذهنش بعد از تسکین درد , تاثیر همین قرص ها است. تنها زمان هایی که از انصراف از رشته پزشکی پشیمان می شد, همین مواقع بود. اگر اطلاعات بیشتر و دقیقتری داشت , خودش می توانست تاثیر قرص ها را ثابت کند.
دکتر هاشمیان نامه رادیولوژی را خوانده بود و داشت عکسهای سی تی اسکن را بررسی می کرد.
" راستش توضیح موضوع یه کم سخته. اونچه که مسلمه توده هایی در مغز شما مشاهده شده ولی هیچ شباهتی به تومورهای معمول نداره, نه تومورهای خوش خیم و نه تومورهای بدخیم یا همون سرطان ..."
توضیحات دکتر داشت حوصله اش را سر می برد. ولی تحمل می کرد و چیزی نمی گفت.
" یعنی ما می تونیم مطمئن باشیم بیماری شما سرطان نیست , ولی اینکه چه چیزی هست را نمی تونیم مطمئن باشیم . چون آزمایشات و معاینات قبلی همینطور گزارشات خود شما از سردرد ها, به ما نشون داده که بیماری شما میگرن هم نیست ..."
طاقتش تمام شد و حرفهای دکتر را قطع کرد.
" دکتر شاید بهتر بود که زودتر بهتون می گفتم, ولی حالام دیر نشده . مجبور نیستین این همه توضیح بدین , یه چیزایی سرم میشه. من دانشجوی پزشکی بودم و چند سال پیش انصراف دادم"
نگاه دکتر ناگهان عوض شد. به سرعت به پرونده او که روی میزش باز بود, نگاه کرد.
" آقای صدری , اینطور که تو پروندتون اومده , شما چند سالی هست که به طور جدی دارین فلسفه کار می کنین , علاقتون به فلسفه باعث شد که از پزشکی انصراف بدین ؟ "
"بله"
"خیلی جالبه"
" فکر نمی کردم موضوع برای شما جالب باشه"
" حالا که شما اطلاعات مقدماتی درباره پزشکی دارین راحت تر میتونم موضوع رو براتون توضیح بدم. قضیه اینه که دکتر عباسی به این دلیل شما رو به من معرفی کرد که من عضو یه تیم پژوهشی هستم که به طور ویژه درباره بیمارهایی با وضعیت شما تحقیق می کنه..."
موضوع داشت جالب می شد. با اشتیاق گوش می داد.
" که فعلا اسن این بیماری رو گذاشتیم سندرم نیچه."
" نیچه ؟ چرا نیچه ؟ " این دیگر واقعا زیادی بود.
"چون من معتقدم که نیچه هم به همین بیماری مبتلا بوده."
" مگه نیچه میگرن نداشته ؟"
" حداقل من فکر میکنم نه"
از صبح تمام برگه هایی که دکتر هاشمیان به او داده بود را با دقت خوانده بود و امضا کرده بود و حالا داشت در کنار دکتر در یک راهروی طولانی راه می رفت ,کمی نگران بود. دکتر دری که در انتها راهرو بود را باز کرد و او را به داخل اتاق راهنمایی کرد. مرد جوانی روی یکی از صندلیهای داخل اتاق نشسته بود که چهره آرامی داشت.
" آقای اشراقی از اعضا قبلی تیم و آقای صدری عضو جدید تیم "
خوشش آمده بود که دکتر آنها را هم جز تیم می داند. از اینکه خوکچه هندی چند تا پزشک باشد احساس خوبی نداشت.
" شما دونفر تقریبا وضعیت مشابهی دارین . سر دردهای شدیدی دارین که نه نشانه های میگرن رو دارن و نه نشانه های سرطان رو در عین حال به هر دو بیماری شباهتهایی داره. از اون مهمتر هر دو با خوردن قرص اف3 دردتون کم میشه ولی از نوعی کندی ذهن در این مواقع شکایت دارین . و من به مجموعه اینا میگم سندرم نیچه"
فرید از همان موقع احساس نزدیکی عجیبی با اشراقی پیدا کرد.
"البته شباهتهای دیگه ای هم هست که ترجیح می دم خودتون اونا را پیدا کنین . "
بلافاصله بعداز اینکه دکتر آنها را تنها گذاشت , اشراقی حرف زدن را شروع کرد.
" سندرم نیچه ! به نظر من عجیب ترین چیز این بیماری اسمشه "
" اتفاقا منم اولین بار که شنیدم خیلی تعجب کردم , معمولا دکترا با اسمهای عجیب و غریبشون نمیتونن منو متعجب کنن , چند سالی پزشکی خوندم و بعد ولش کردم."
" به به ! یه دانشجوی انصرافی دیگه ! خوشبختم "
دست راستش را به سمت فرید برد و با هم دست دادند.
" منم دانشجوی فیزیک هسته ای بودم ولی ولش کردم , به خاطر فلسفه."
هر بخش از این ماجرا چیزی برای هیجان زده کردن فرید داشت. و این تمام ماجرا نبود. اشراقی برای فرید توضیح داد که هاشمیان هم در دوران دانشجویی به فلسفه علاقه داشته و کمی بعد از شروع مطالعات جدی فلسفی اش , سر دردهایش شروع می شود. هم زمان با آشنایی اش با تفکرات نیچه علاقه اش به فلسفه بیشتر می شود . حتی تصمیم می گیرد که پزشکی را رها کند ولی افزایش سردردها او را از این کار منصرف میکند . چون حس میکرده که ارتباط مستقیمی بین مطالعه فلسفه و سردردهایش وجود دارد. خصوصا که نیچه هم در تمام عمرش از سردردهای شدیدی شکایت داشته . ولی نکته جالب اینجاست که هر گز این سردردها به طور کامل درمان نشدند , نه تنها به این دلیل که پزشکان قادر به درمان آن نبوده اند بلکه بیشتر به این دلیل که خود او تمایلی به درمان آن نداشته . حتی نیچه بارها گفته سردردهایش چیزی است مثل درد زایمان , درد به دنیا آوردن یک اثر جدید. هاشمیان بعد از اینکه به عنوان یک متخصص اعصاب و روان توانا معروف می شود , علایق دوره جوانی اش را دوباره دنبال می کند. ولی این بار با تحقیق درباره سردردهای خودش و نیچه . و حالا گروهی از متخصصان اعصاب و روان و همین طور پژوهشگران فیزیک هسته ای در حال کار در کنار او هستند . که آخرین دستاوردشان طراحی و ساخت یک دستگاه فیلمبرداری از کارکرد مغز است . دستگاهی که به دلیل به کارگیری اشعه ای با طول موج بسیار کم, خیلی سبک است . آنقدر سبک که به صورت یک کلاه روی سر بیمار قرار می گیرد و تا یک ماه مداوم از کارکرد مغز او در تمام شرایط فیلمبرداری می کند.
وقتی دستگاه را روی سر فرید نصب کردند, احساس می کرد که یک کلاه شنا و یک کلاه شاپو را با هم بر سرش گذاشته اند.اشراقی هم ظاهرا مشکلی با کلاه جدیدش نداشت.
دکتر هاشمیان برایشان توضیح داد: " همونطور که قبلا هم گفتم با شروع سردرد یک نفر از شما قرص اف3 رو مصرف میکنه و دیگری شروع میکنه به مطالعه فلسفه و ترجیحا نوشتن و یا بهتر بگم تولید یه مطلب فلسفی . و البته لازمه که هر دونفر شما گزارشی هم از احساساتتون و کارایی مغزتون تهیه کنید."
فرید نمی خواست کسی باشد که مسکن را می خورد. البته حدس می زد که اشراقی هم تمایلی به خوردن آنها ندارد. باید سعی می کرد به هاشمیان ثابت کند که برای مصرف اف3 انتخاب خوبی نیست. ولی آنقدر شرایطشان مشابه بودکه نمی دانست از کجا باید شروع کند.
" آقای دکتر گزارش چقدر باید دقیق باشه ؟ "
"هر چقدر دقیقتر بهتر , البته گزارش کسی که دارو مصرف نمی کنه طبیعتا پیچیده تر خواهد بود. چون با وجود همزمانی درد و انجام کار تحقیقی نوشته میشه"
فرید هدیه ای که به سمتش تعارف شده بود را با اشتیاق پذیرفت .
" من تجربه نوشتن گزارش پزشکی رو در دوران دانشجوییم داشتم و برام کار سختی نیست. "
فرید سعی می کرد فقط به چشمان هاشمیان نگاه کند. ولی ناخودآگاه از گوشه چشم , اشراقی را هم زیر نظر داشت. پیش از آنکه اشراقی فرصت اعتراضی داشته باشد , هاشمیان حرف آخر را زد.
" عالیه ! پس آقای اشراقی قرصها رو مصرف می کنند ."
روز سوم بعد از نصب دستگاه , اولین نشانه های سردرد را حس کرد. مقاله ای که از مدتها پیش قصد نوشتنش را داشت, مخصوصا شروع نکرده بود که بتواند با شروع سر درد, نوشتنش را شروع کند. مقاله ای درباره مقایسه نظریه وحدت وجود ملاصدرا و نظریات هگل . قبل از شروع کارش , چند خطی در دفترچه گزارشات پزشکی اش نوشت :
" ساعت 10 صبح اولین نشانه های سر درد را حس کردم , احساسی از فشار در جمجه ام دارم که هر لحظه شدیدتر می شود. بعد از 15 دقیقه از شروع درد نوشتن مقاله ام را شروع می کنم . "
تجربه جدیدی بود . همیشه بعد از شروع سردرد, سعی می کرد. استراحت کند ولی الان می دید درد , خللی در قدرت تحلیل و استدلالش ایجاد نکرده است. سرعت نوشتنش هم بالاتر رفته بود. همین طور قدرت تمرکزش بر جزییات . رفته رفته نوشتن برایش لذت بخش تر می شد. ازجایی به بعد تاثیر درد کمتر شد. گاهی درد را فراموش می کرد. لذت نوشتن و میل شدیدش به تخلیه آنچه که در ذهنش می گذشت باعث شد که به کلی درد را فراموش کند. با سرعتی چند برابر همیشه می نوشت. حس می کرد بدون اطاله کلام, قادر است به زودی نوشته را به پایان ببرد. وقتی آخرین کلمه را نوشت, تمام بدنش از ارتعاشات لذت کرخ شده بود و میل شدیدی به خواب داشت.
دکتر هاشمیان برخلاف همیشه به شدت هیجان زده بود. بیش از یک ماه روی گزارشات و فیلم ها کارکرده بود. و حالا می خواست نتیجه کار را به اطلاع آنها برساند. تلفنی به فرید گفته بود بیشتر شبیه نمایش یک فیلم کارتونی است.
همزمان با شروع پخش فیلم , هاشمیان شروع به صحبت کرد:
" صحنه هایی از کارکرد مغز یک بیمار مبتلا به میگرن رو می بینید. با شروع درد, سرعت گردش خون در مویرگها افزایش پیدا می کنه. اینجا بیمار اف3 رو مصرف کرده , می بینیم که سرعت جریان خون کم کم به حالت عادی بر می گرده. گزارش بیمار نشانی از کندی ذهن نداره ولی کرختی مطبوعی همراه با میل شدید به خواب گزارش شده."
" حالا به زیباترین صحنه این فیلم می رسیم ."
هاشمیان سکوت کرده بود. اشراقی با اشتیاق نگاه می کرد. فرید حس می کرد تصویری از این زیباتر ندیده است . اشعه های نورانی آبی رنگی که حرکت می کردند و حجمهایی شبیه قارچ های در حال رشد را تشکیل می دادند.
" آقایان معرفی می کنم : قارچهای نیچه ! . عامل اصلی سردردهای طاقت فرسای شما. شما می توانید با بروز درد مانند صحنه هایی که الان می بینید, با خوردن تنها یک قرص اف3 آنها را از بین ببرید."
تشعشع قارچها ناگهان کم شد. از چندین نقطه نور قطع شد, انگار که رشته ها پاره پاره شده باشند.
" کاهش سرعت جریان خون این مخلوقات زیبا رو از بین می بره و در عوض همزمان درد رو کاهش می ده و احساسی از کندی ذهن رو به بیمار می ده. ولی این تنها چاره نیست , شما می تونین همزمان با شروع درد آفرینش یک اثر رو شروع کنید ."
قارچها رشد می کردند , فرید از تصور اینکه این اتفاق در مغز او افتاده بود , احساس ویژه ای داشت. احساسی شبیه غرور . قارچها کم کم تمام صفحه نمایش را گرفته بودند. چند لحظه بعد دیگر قارچی دیده نمی شد. نور آبی تمام صفحه را پوشانده بود. بعد از مدتی از شدت نور آبی کم شد.
" در حین مصرف این انرژی عجیب , احساسی از افزایش تمرکز , قدرت تحلیل و دیگر قوای ذهنی خواهید داشت و بهترین آثار خود را خلق خواهید کرد و در نهایت بااحساسی از کرختی مطلوب و لذت بخشی به خواب خواهید رفت."
| لینک | ۱۳۸٧/٧/۱٧ - ساناز خجسته سمیعی |
پیری
پیر شدن چین های دور چشم توست
وقتی که از نزدیک میبینمت .
گیرم دور چشم من صاف است .
لعنتی ! بد جوری هم سنیم !
| لینک | ۱۳۸٧/٧/۱۳ - ساناز خجسته سمیعی |
پا ها
امیرهمینطور که داشت از کوه بالا می رفت , برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. به مریم لبخندی زد و گفت :
" مسیر خوبی رو اومدیم . نه ؟ حالامی تونیم دو تایی با هم تنها باشیم "
پیش از آنکه مریم فرصت کند جوابی بدهد , پایش روی یک تکه سنگ لغزید , تعادلش را از دست داد و از کوه پرت شد .
مریم بلند فریاد زد: " کمک " و از خواب پرید .
ضربان قلبش بالا رفته بود . تمام تنش خیس عرق بود. چند بار نفسهای عمیق کشید , تا کم کم آرام شد . هوا هنوز روشن نشده بود . چند ساعتی فرصت داشت که بخوابد. ولی می دانست که به سادگی نمی تواند بخوابد . همیشه بعد از این کابوسها دیر خوابش می برد .
دیروز که پیش آرایشگرش بود , سفارش کرده بود که حتما خوب بخوابد که فردا صورتش خسته نباشد . مریم هم شب زود خوابیده بود . اما همان کابوس بعد از سه سال دوباره پیدایش شده بود , آنهم درست همین امشب .
از تخت بیرون آمد. بی سرو صدا به آشپزخانه رفت . به عادت همیشه یک لیوان شیر گرم کرد و به اتاق خواب برگشت . لباس عروسی اش توی تاریکی شبیه یک موجود درشت هیکل ترسناک شده بود . چراغ خواب را روشن کرد . در نور قرمز, لباس به نظر صورتی می رسید. ولی سنگهای نقره ای کار شده روی بالاتنه لباس به نظر قرمز می آمدند . قرمز و براق . مثل لکه های تازه خون.
کمی شیر نوشید . طوری روی تخت نشست که لباس را نبیند . سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست . دو دستش را دور لیوان به هم قفل کرد . گرمای لیوان را دوست داشت . آرامش می کرد .
امیر سعی داشت انتقام چه چیزی را از مریم بگیرد ؟ در آن اتفاق مریم تقصیری نداشت . مسیر را خودش انتخاب کرده بود . اصرار داشت که چند ساعتی از بقیه بچه ها جدا شوند و با هم تنها باشند . مسیر باریک بود و کنار هم نمی توانستند راه بروند, هر چند لحظه بر می گشت و با مریم حرف می زد , بی احتیاطی و حواس پرتی خودش باعث آن اتفاق شده بود . بعد از سقوط امیر هم مریم با اینکه خیلی ترسیده بود ولی تمام سعیش را کرده بود که خودش را کنترل کند و درست تصمیم بگیرد . در آن شرایط هرکس دیگری هم که بود , شاید اشتباه می کرد.
فورا با بچه ها که جلوتر بودند تماس گرفت. صدا قطع و وصل می شد. یک اس. ام . اس نوشت و برای هر سه نفرشان فرستاد. " امیر از کوه پرت شده , ما تو شیب قبل از پناهگاه شروین هستیم ."
تا جایی که امکان داشت پایین رفت . پاهایش می لرزید . تعادلش را به سختی حفظ می کرد. به شدت سردش بود. امیر را می دید, ولی نمی توانست تشخیص بدهد که سالم است یا نه . داد زد :
" امیر , خوبی ؟ "
هیچ جوابی نبود. فاصله زیادی با امیر نداشت . در شرایط عادی می توانست بدون طناب و کارگاه از سنگ پایین برود و قسمت آخر را بپرد .ولی در آن شرایط فکرش را هم نمیتوانست بکند . موبایلش زنگ زد , مهرداد بود .
" الو , مهرداد. "
" نترس . ما داریم میایم . زنده است ؟ "
"من نمی دونم. با من فاصله داره ."
" فاصله ات زیاده ؟ "
" نه, چهار پنج متر ."
" پس چرا نمی ری پایین ؟ "
" نمی تونم , دستام یخ کرده , پاهام می لرزه ." و بغضش ترکید . و با صدای بلند گریه کرد.
" خجالت بکش دختر! برو پایین ما هم الان می رسیم ."
یک جرعه دیگر از شیر گرم نوشید . اینکه کسی در چنین شرایطی بترسد چیز عجیبی نیست . حتی اگر نترسیده بود و خودش را به امیر رسانده بود هم کاری از دستش بر نمی آمد. غیر ممکن بود که به فکرش برسد کفشها و جورابهایش را بیرون بیاورد و جوراب خشک به پایش بپوشاند . مهرداد هم به فکرش نرسیده بود. حمید و پیام هم همینطور . همین که با بدبختی تا سربند پایین آوردندش و جانش را نجات دادند , شاهکار بود . امیر به جای طلبکار بودن باید خدا را شکر می کرد که زنده است . اگر حالا امیر روی صندلی چرخدار نشسته بود , نه تقصیر مریم بود , نه مهرداد و نه هیچ کس دیگر. دکتر هم گفته بود " شاید " فقط "شاید " اگر پاهایش گرم نگاه داشته میشد , یخ نمی زد و مجبور به قطعشان نمی شدند.
آخرین جرعه شیر را هم نوشید . لیوان را کنار تخت گذاشت. دراز کشید و چشمانش را بست .
با صدای زنگ موبایل بیدار شد. زنگ مخصوص مهرداد بود . با عجله از تخت پایین پرید . پایش به لیوان خورد, لیوان به دیوار خورد و شکست . اهمیتی نداد. موبایل را از رو ی میز برداشت .
"سلام مهرداد جان ."
" سلام عروس خانوم چطوری ؟ "
" خوبم عزیزم . تو خوبی ؟ "
" منم خوبم . کی بیام دنبالت که ببرمت آرایشگاه عروسک من ؟ "
" من تا یک ساعت دیگه آماده می شم . "
"خوبه پس می بینمت . فعلا "
" فعلا "
کف پایش می سوخت. چند لکه خون روی زمین ریخته بود. روی صندلی نشست . کف پایش را نگاه کرد . یک تکه چینی شکسته در گوشتش فرو رفته بود .
| لینک | ۱۳۸٧/٦/۳۱ - ساناز خجسته سمیعی |
عکسهای تار
بیشتر عکسها تار شده بودند . سارا باورش نمی شد . یک بار دیگر اسم بالای قبض را نگاه کرد . علی مرادی , خودش بود . از کسی که بدون فلاش هم عکسهایش تار نمی شد , بعید بود . سه سال بود که حداقل ماهی یک حلقه فیلم برایش چاپ می کرد و تا به حال چنین چیزی سابقه نداشت . از معدود مشتریهایی بود که با وجود فراوان شدن دوربینهای دیجیتال , هنوز با دوربین آنالوگ عکس می گرفت و چه عکسهایی هم می گرفت .
***
اولین بار که توجهش به عکسهای علی جلب شده بود , زمستان سه سال پیش بود . تازه کارش را شروع کرده بود و از استخدام شدن در آتلیه به این معروفی خیلی خوشحال بود . هنوز امیدوار بود عکاس خوبی بشود . گاهی قبل از اینکه عکسها را داخل پاکت بگذارد , نگاهی به عکسها می انداخت . اغلب عکسهای خانوادگی بودند و او سعی می کرد که خیلی زود بر کنجکاوی اش غلبه کند , دوست نداشت به نظر فضول برسد . نمی فهمید چرا این عکسها را نمی بردند یکی از این عکاسیهای 17 دقیقه ای اتوماتیک .
ولی آن بار نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد . اولین بار بود که حس می کرد عکسهایی را می بیند که ارزش چاپ دستی را دارند . بیشتر عکسها از مناظر زمستانی گرفته شده بود . گاهی از یک منظره چند عکس گرفته شده بود . با فلاش , بدون فلاش , با نور آفتاب , بانور غروب ...که بعضی از آنها بی نظیر بود . پاکت را جدا گذاشته بود که وقتی صاحب عکسها برای گرفتنشان میاید , بتواند با او آشنا بشود .
و وقتی دیده بودش, باورش نشده بود پسر به این جوانی بتواند چنین عکسهایی بگیرد . دست کم 4 یا 5 سال کوچکتر از خودش بود . بی سر و صدا وارد شده بود . سارا که سرش شلوغ بود , متوجه ورودش نشده بود , او هم آرام منتظر شده بود تا نوبتش شود . قبض را گذاشته بود روی میز و گفته بود :
" سلام خانوم , این عکسها آماده است ؟ "
" سلام , بله آماده است . "
پاکت عکسها را آورده بود و گذاشته بود روی میز . پرسیده بود :
" عکسها کار خودتونه ؟ "
انگار که خجالت کشیده بود . صدایش کمی می لرزید , کمی هم سرخ شده بود :
" بله , چطور ؟ "
" خیلی عالین ! "
"ممنون "
" تعارف نکردم که تشکر می کنین . من خودم عکاسی خوندم , می دونم گرفتن این عکسها یعنی چی ."
" جدا ؟ عکاسی خوندین ؟ "
" آره , عکاسی خوندم. هنوزم دارم یاد می گیرم . "
" چه خوب , ولی من دارم ریاضی می خونم , سال اولم . "
" موفق باشین . "
پول عکسها را حساب کرده بود و رفته بود . سارا بیرون را نگاه کرده بود, پسر رفته بود و پشت فرمان یک پراید سفید نشسته بود , ماشین را روشن کرده بود و با احتیاط راه افتاده بود .
از آن روز شش هفت ماه گذشته بود و چند بار دیگر, همان جا, همدیگر را دیده بودند . که سارا تغییری در عکسها دیده بود , چند پرتره هم بین عکسها بود , یک زن مسن , یک مرد مسن , یک زن جوان , یک مرد جوان , یک عکس تمام قد از زن جوان , ظاهرا باردار بود , یک مرد جوان دیگر که قیافه اش شبیه علی بود ولی چند سالی بزرگتر از او به نظر می رسید .
وقتی علی برای گرفتن عکسها آمده بود , سارا گفته بود :
" داری پرتره تمرین می کنی ؟ "
بی صدا خندیده بود و جواب داده بود :
" آره "
عکسها را از پاکت بیرون آورده بود و توضیح داده بود :
" مادرم , پدرم , خواهرم "
چند لحظه سکوت کرده بود و با کمی لکنت گفته بود :
" شما خیلی شبیه خواهر من هستین ."
و بلا فاصله معرفی را ادامه داده بود :
" شوهر خواهرم و برادرم , از من و خواهرم بزرگتره ."
سرش را بالا آورده بود و پرسیده بود :
" عکسها چطوره ؟ "
" خوبن , ولی عکسهای منظره ات بهترن , خلاقیت توشون بیشتره ."
رفته رفته تعداد پرتره ها بیشتر شده بود . عکسهای نوزاد - دختر خواهرش - پرتره هایی با پس زمینه منظره و....و یک بار تعدادی عکس منظره خیلی معمولی , با کادر بندی های ضعیف .
" این دفعه چطور بودن ؟"
" پرتره هات دارن بهتر میشن , ولی چند تا کار طبیعت داشتی که به خوبی قبل نبودن ."
" کدوما ؟ "
عکسها را که نشانش داده بود , کمی سرخ شده بود و گفته بود :
" اینا کار خودم نیست , داشتم به یکی از بچه ها عکاسی یاد می دادم . "
دفعه بعد که عکسها را دیده بود , تعداد پرتره ها خیلی زیاد شده بود , بعضی عکسها از دختر جوانی بود با موهای لخت و بلند مشکی . یکی از عکسها پرتره خیلی خوبی بود از همین دختر . باد در موهایش پیچیده بود و کمی از صورتش را پوشانده بود . دختر داشت پایین را نگاه می کرد . ابرو و مژه های مشکی و پرپشتی داشت .
حضوردخترک کم کم در عکسها بیشتر شده بود . تا روزی که یک حلقه 36 تایی کامل فقط از او بود . سارا موقع تحویل عکسها , گفته بود :
" خوشگلن "
" مرسی "
" هم عکسها , هم سوژه شون"
علی سرخ شده بود . سریع پول عکسها را حساب کرده بود و رفته بود . سارا بیرون را نگاه کرده بود , یک پراید سفید جلوی مغازه پارک شده بود . دخترک مو مشکی روی صندلی جلونشسته بود . علی هم رفت و پشت فرمان نشست , ماشین را روشن کرد و مثل همیشه با احتیاط راه افتاد .
***
سارا یک بار دیگر عکسهای تار را نگاه کرد . سعی کرد با دقت نگاه کند شاید چیزی دستگیرش شود . عکسهای تار , پرتره بودند . نور عکسها کافی بود , شاید باز تصمیم داشته به کسی عکاسی یاد بدهد . اما عکسها اشکال کادر نداشتند , موهای های لایت شده زن و دسته گلی که داشت با دست چپ با آن بازی می کرد , کامل دیده می شد و صورتش ...شاید صورت همان دخترک بود . ولی اصلا با های لایت خوب نشده بود . یک بار دیگر عکس را با دقت نگاه کرد . ابروهایش را هم ظاهرا نازک کرده بود و در دستش چیزی برق میزد . عکس تار بود و نمی توانست مطمئن باشد که حلقه است. هنوز داشت عکس را با دقت نگاه می کرد که علی آمد.
" سلام , عکسها حاضره؟ "
"سلام , بله حاضره , بفرمایید "
وقتی علی پاکت را برداشت , سارا به انگشتانش نگاه کرد, خالی بود . علی پول را روی میز گذاشت , دستهایش می لرزید . سریع خداحافظی کرد و رفت .
سارا از پنجره بیرون را نگاه کرد. دخترک با موهای های لایت شده و ابروهای نازک روی صندلی جلونشسته بود . علی روی صندلی عقب نشست و مرد جوانی که خیلی شبیه علی بود ولی بزرگتر از او به نظر می رسید , ماشین را روشن کرد و به راه افتادند .
| لینک | ۱۳۸٧/٦/٢۳ - ساناز خجسته سمیعی |
تناقض عزیز
دوستت ندارم و جان شیرین منی
چون قلبی بیمار در قفس سینه
با جانم آمیخته ای و مرگ منی
چونان سرطانی جاری در رگهایم
| لینک | ۱۳۸٧/۳/٤ - ساناز خجسته سمیعی |
هلن
بر بلندای المپ
خدایان هنوز به نظاره اند
هرا به فخر لبخند می زند
آفرودیت به غرور سکوت میکند
اما در خود می شکند
دیگر هیچ کس برای نجات هلن نمی جنگد
| لینک | ۱۳۸٧/۳/۳ - ساناز خجسته سمیعی |
اشکها و لبخندها
لبخندهایم
خنده هایم
و قهقهه هایم
لباسهای فاخری هستند
که برعریانی
قطره ؛ قطره اشکهایم
پوشانیده ام .
| لینک | ۱۳۸٧/۳/٢ - ساناز خجسته سمیعی |
راز
در دل من رازی هست
که هیچکس را به آگاهی از آن راهی نیست
حتی خودم !
| لینک | ۱۳۸٧/٢/٢۳ - ساناز خجسته سمیعی |
ترس و گریز
نه , گناه از شعر نیست
که از من میگریزد
این منم
که شاعرانگی را میترسانم
| لینک | ۱۳۸٧/٢/۱٠ - ساناز خجسته سمیعی |
فقط کمی بلندتر
قیر داغ کف پاهایش را می سوزاند. باید هرچه زودتر خودش را نجات می داد . وزنش را روی پای چپش انداخت و سعی کرد پای راستش را بیرون بکشد. قیر محکم تر آز آن بود که فکر میکرد, زندانیش کرده بود . به پای راستش تکیه کرد تا پای چپش را آزاد کند. به نظر غیر ممکن می رسید . به نفس نفس افتاد. حرکت قطره های درشت عرق را روی پشتش حس می کرد. با زبانش لبش را تر کرد. خشک خشک بود. زخمهای روی لبش می سوخت. سرش را بلند کرد . آفتاب انگار به قصد کور کردنش می تابید.
- بجنب , تا کور نشدی , تا از گرما نمردی باید خودت رو نجات بدی
چند لحظه ای دست از تلاش کشید و آرام ایستاد. سعی کرد نفس عمیقی بکشد. اما گلوی تشنه اش سوخت. نفس نیمه کشیده را فرو داد . سعی کرد آرام باشد . باز به پای چپش تکیه کرد. تمام توان با قیمانده اش را در عضلات پای راستش جمع کرد و سعی کرد پایش را بیرون بکشد . این بار بالاتر آمدن پایش را حس کرد , قبل از آنکه دهانش به لبخند ناخودآگاه باز شود , نعره درد از گلویش آنچنان بیرون جهید که حتی خودش هم باورش نمی شد, چنین صدایی از حنجره خودش بیرون آمده باشد . جریان درد بی امان و دیوانه وار در تمام تنش می دوید. حس می کرد عضله ساقش , استخوان پایش و تمام رگ و پی اش از هم دریده می شود . دست از تلاش کشید. با وجود این درد تصور حرکت هم در ذهنش نمی گنجید . نعره دردش آرام آرام به ناله منقطعی تبدیل می شد. نفس بریده بریده اش را فرو می داد , باز دمش آه کوتاهی بود. گرچه حمله درد پاره پاره شدن از بین رفته بود ولی هنوز حس عجیبی از کشیدگی در عضله پایش داشت. درد کشیدن خسته ترش کرده بود. احساس ضعف می کرد. چشمهایش تار می دید. چند بار پلک زد.
- دارم کور می شم , بجنب !
پلکهایش را محکم بست . چشمهایش می سوخت و اشکش سرازیر می شد. رد اشکی که از گوشه چشمش سرازیر شد, را حس کرد . خطی روی صورتش خنک شده بود.
- خنک ؟
چشمهایش را باز کرد . خورشید بالای سرش نبود. آهسته گردنش را چرخاند. جایی پشت سرش آسمان به نارنجی می زد. آفتاب داشت غروب می کرد. اشکهایش آرام و بی صدا از گوشه چشمش بیرون می آمد و روی صورتش می لغزید . انگار اشکها کمکش می کردند که احساس بهتری داشته باشد. احساس بچه کتک خورده ای را داشت که کسی نوازشش می کرد.خم شد. دستهایش را به زانوهایش تکیه داد که نفسی تازه کند. درد عجیبی در استخوان لگنش حس کرد. فورا دوباره ایستاد. به پاهایش نگاه کرد. پای راستش از زانو کمی خم شده بود ولی پای چپ و بقیه بدنش صاف بود! آرام به پای راستش دست کشید, حقیقت مثل آوار بر سرش خراب شد. پای راستش بلند تر از پای چپش شده بود.دلهره عجیبی در دلش پیچید. قلبش با سرعت می تپید و ترس تمام تنش را کرخ کرده بود. ترس از تاریکی , ترس از سکوت , ترس از تنهاییی . ترس از هیکل جدیدش . انگار فلج شده بود . مثل یک مجسمه بی حرکت بود .
*******
همانطور که بی حرکت ایستاده بود , چشمهایش را باز و بسته کرد. مطلقا فرقی نکرد. ولی امیدی ته قلبش می گفت که کور نشده , دوباره چشمهایش را بست , دستهایش را جلوی صورتش گرفت و چشمهایش را باز کرد. شبحی از دستانش را می دید . چشمهایش داشت به تاریکی عادت می کرد.
- تا واقعا کور نشدم باید خودم رو نجات بدم.
نفس عمیقی کشید . صورتش به انتظار درد جمع کرد و سعی کرد پای چپش را بیرون بکشد . ولی هیچ اتفاقی نیافتاد, نه درد , نه حرکت . قیر سرد محکم تر از آن بود که بتواند پایش را از آن بیرون بکشد. سعی کرد آرام باشد . ولی همزمان دلش از ترس پر شد . انگار توی قلبش سوراخ بزرگی دهان باز کرده بود . سکوت مطلق به گوشش فشار وارد می کرد . هیچ چیز اطرافش نمی جنبید . هوا خنکتر شده بود ولی کوچکترین جریانی نداشت . فشار قیر محکم شده را اطراف پاهایش حس می کرد . هیچ حرکتی ممکن نبود.
- اگر چند دقیقه پیش بیرون اومده بودم حالا می تونستم راه برم . زمین انقدر محکم شده که دیگه توش فرو نرم.
از تصور آزاد شدن و راه رفتن لبخند بی رمقی روی لبانش نشست که آرام دوباره محو شد. در تصور خودش می لنگید . پایی یک وجب بلندتر از پای دیگر – که حالا دردی نداشت – و هیکلی نا موزون که از به یاد آوردنش قلبش فشرده شد . حالا نه تنها آزادی که راه رفتن و دویدن هم فقط در رویا شدنی بود . چیزی در گلویش گره خورد . نفس عمیقی کشید و بدون هیچ مقاومتی اجازه داد اشکهایش صورتش را بپوشاند . شوری اشک پوست آفتاب سوخته اش را آزار می داد , اما خنکای هوا دلنشین بود. آرام آرام چشمهایش سنگین شد .
*******
- من دیگه سیر شدم
- ولی نصف غذات مونده
- دیگه نمی تونم مامان
- باشه , اگه دوست داری نصفه بزرگ بشی غذاتم نصفه بخور.
سرش گیج می رفت و احساس تهوع داشت , ولی باید غذا را تمام می کرد.
- مامان , فقط یه قاشق مونده , اینو نخورم .
- میخوای به اندازه یه قاشق از همه بچه ها کوچولوتر بمونی ؟
- دلم درد گرفته .
- همین یه قاشقم یواش یواش بخور, ولی غذاتو تموم کن.
دل پیچه و تهوع داشت . درد غیر قابل تحملی از شکمش شروع می شد و به بقیه بدنش می رفت . کمر , ران ها , زانو ها , ساق ها و کف پاها . حس می کرد از کمر دو تکه می شود .
- مامان کمرم , پام , درد میکنه.
- داری بزرگ می شی مادر . همه بچه ها وقتی دارن بزرگ می شن گاهی استخوناشون درد می گیره .
*******
سرش گیج می رفت . حس می کرد هر لحظه به زمین می افتد . پشت پلکش گرمای ملایمی حس می کرد . به زحمت چشمهایش را باز کرد . خورشید روبرویش در حال طلوع بود . نور مستقیم سر گیجه اش را بیشتر کرد . به سختی می توانست تعادلش را حفظ کند . به جلو وعقب تاب میخورد . یک لحظه تصویر خودش در حالیکه دستانش هم در قیر فرو رفته بود , مثل یک جریان قوی الکتریسیته شوک شدیدی به تمام تنش وارد کرد. صاف ایستاد , چشمانش را بست و سعی کرد آرام باشد تا بتواند درست فکر کند . با خودش طوری حرف می زد, انگار که بخواهد کس دیگری را به انجام دادن کاری راضی کند .
- آره , درد داره , حتی شایذ چون خسته تر و ضعیفترم شدی , بیشتر درد بکشی , اصلا شاید از درد , از هوش بری , ولی چاره چیه ؟ میخوای این هیکلو همیشه تحمل کنی ؟ میخوای همیشه لنگ بزنی ؟
کم کم گرمای قیر را روی پاهایش حس می کرد. می خواست پای چپش را کمی سر جای خودش جا به جا کند . حرکت زیادی نکرد . سعی کرد وزنش را روی پای راستش بیاندازد . تا بتواند پای چپش را هم آزاد کند . ولی مشکل اینجا بود که پای چپش از پای راستش کوتاه تر بود . زانوی راستش را بیشتر خم کرد و وزنش را روی پای راستش انداخت . زانویش می لرزید.
- تو می تونی . تو باید بتونی . چاره دیگه ای نداری.
عرق از تمام تنش جاری بود . خورشید بالای سرش بود . تمام توانش را در پای چپش جمع کرد و پایش را به سمت بالا کشید . همزمان تمام ریه اش را از هوا خالی کرد و چنان نعره ای کشید که گوشهایش زنگ زدند . گلویش می سوخت . حس می کرد هر لحظه پایش از زانو دو تکه می شود . پشت ساقش و پشت رانش احساس کشش شدید و دردناکی داشت . باز سرگیجه داشت و آنچنان احساس ضعفی داشت که حس می کرد تمام بدنش از مخلوط مایعی در حال ته نشین شدن ساخته شده . به جلو خم شد . کف دستانش را روی زانوهایش گذاشت , سعی کرد نفسی تازه کند ولی به جای باز دم با هق هق گریه ای پر سروصدا نفسش را بیرون داد. گریه اش که آرام گرفت با ترس ولرز مثل بچه ای که بخواهد از روی برگه امتحان بغل دستی اش تقلب کند, زیر چشمی به پاهایش نگاه کرد . هر دو کمی از زانو خم شده بودند. کمرش را صاف کرد و سعی کرد کاملا مستقیم بایستد. مفاصلش خسته بودند . ولی حرکت دادنشان حس عجیبی بود, یک لذت ترسناک . مثل کشف سرزمین تازه . توانست کاملا صاف بایستد . به سایه اش که روبرویش روی زمین پخش شده بود , نگاه کرد , بلند بود.
- یعنی اینقدر قدم بلندتر شده ؟
و ناگهان رعشه ای از لذت تمام تار و پود بدنش را لرزاند . پشت سرش را نگاه کرد . خورشید در حال غروب بود . وقت زیادی نداشت . ته مانده نیرویش را جمع کرد. و سعی کرد خودش را از سطح چسبناک زیر پایش رها کند . هردو پایش را با هم , با یک پرش جفت پا , به بالا کشید. همزمان تمام بدنش را رو به جلو کشید , به جایی که سایه اش کمی زمین را خنکتر کرده بود . و باز نعره درد بود که گلویش را می خراشید و بیرون می آمد . ولی این درد, تازه بود . فرصت فکر کردن به درد را نداشت . همین که کف پاهایش سطح نه چندان چسبناک و نه چندان گرم زمین را حس کردند , دیوانه وار شروع به دویدن کرد. همزمان فریاد می کشید , آواهای بی معنایی که چیزی بین لذت و درد را با هم به همراه داشتند. خسته تر که شد بی اختیار زمین خورد. خنکای زمین اطمینان بخش بود . پشت سرش را نگاه کرد . آخرین اشعه های خورشید در افق در حال خاموش شدن بود . آسمان قرمز بود , و زمین هم . خطی از خون بین او و خورشید , روی زمین خشک شده بود. از کف هردو پایش خون می چکید. قسمتی از پوست پایش را بین قیرهای داغ جا گذاشته بود . فرصت دلسوزی برای زخمهایش را نداشت . قبل از آنکه هوا کاملا تاریک شود, آخرین نگاه را به اطرافش انداخت , تصمیم گرفت رو به جنوب حرکت کند . آرام از جایش بلند شد , بدن خسته و دردناکش را صاف کرد . از ارتفاعی کمی بالاتر از همیشه آخرین نگاه را به راه پیش رویش انداخت و آرام به سمت جنوب حرکت کرد. بهمن 86
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٧ - ساناز خجسته سمیعی |
قصه من
قصه من
شعر عاشقانه ای است
که تو بر بخار شیشه نوشته ای
گرم که شدی
محو میشوم
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ - ساناز خجسته سمیعی |
می
چو خوشه ای بر شاخه تاک
به جلوه فروشی نشسته ای
و من از امروز
مست فردای تو ام .
| لینک | ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - ساناز خجسته سمیعی |
آذر
آخرين ماه پاييزي به نيمه رسيده است پاييز فصل من
فصل عاشقانه هاي منآذر آتشين
به نيمه رسيده استنيمه ديگري از زيستنم آغاز شدهو افسانه نيمه گم شده به انتها رسيده
| لینک | ۱۳۸٦/٩/۱٢ - ساناز خجسته سمیعی |
رزهای قرمز- رز سفيد
سبد گل را با یک دست گرفت و با دست دیگرش پرده را کنار زد و بعد , آرام , آرام از پله ها پایین رفت . بوی تند گلاب با بوی گلهای مریم سبد گل قاطی شده بود و آزارش میداد . وقتی به سالن رسید , ردیف , ردیف زنهای سیاه پوش را دید که پشت سر هم نشسته بودند و اغلب بی صدا گریه میکردند . به سمت چرخید . عکس خندانش در لباس عروس ازبین شمع ها و روبانهای سیاه دیده میشد .
- بالاخره بعد از این همه سال عکس عروسیت رو دیدم , فکر میکردی نیام یا یادت رفت بسپری یه عکس دیگه رو برای مراسم قاب کنن . ولی عجب خوشگل شده بودی شیطون , دسته گلت هم که رز قرمز بوده که دوست داشتی , رز سفید یاد عزاداری مینداختت .
به دور و بر عکس نگاه کرد که پر بود از رزهای سفید . چشمانش سوخت , چند بار پلک زد ولی فایده ای نداشت اشک از گوشه چمش بیرون جوشید . سبد را کنار عکس گذاشت و دنبال بچه ها گشت و به سمتشان رفت .
روبوسی و در آغوش گرفتن و احوالپرسی بی صدا . نگاههاییبا چشمهای قرمز , خط چشمها و ریمل های ریخته حلقه های سیاه دور چشمها ایجاد کرده بود که چهره ها را غمگین تر می کرد . کنار بهار نشست . بهار زیر گوشش زمزمه کرد :
- چه کار خوبی کردی اومدی .
مگه قرار بود نیام ؟
- کسی ازت توقع نداشت که بیای
من برای خودم اومدم .
- همه برای خودمون اومدیم . کسی از خونوادشون که باقی نمونده که آدم بخواد تسلیت بگه .
راست میگی .....طفلکی پسرش .
- اوهوم ......و گریه امانش نداد.
کسی از خانواده نمانده , مادر , پدر , برادر , همه به جز شوهرش , شوهر جز خانواده نیست ؟ یا کسی جلوی من نمیخواد درباره شوهرش حرف بزنه .
مردی پشت بلندگو داشت اعلام میکرد , که به مناسبت سومین روز درگذشت سرکار خانم مهندس , مریم حسینی دور هم جمع شده ایم .
نمی فهمید که این فقط حس اوست و یا واقعا همه بچه ها با شنیدن نامش و کلمه مهندس گریه شان گرفته بود .
آخر جلسه دفاعیه شان بود , مریم حرفهایش را تمام کرد و به او نگاه کرد , او هم به مریم لبخند زد , قرار گذاشته بودن که قبل از شروع سوالها از استاد تشکر کنند .
- توضیحات ما تمام شد . برای شنیدن نظرات و پاسخ دادن به سوالات اساتید آماده ایم , ولی قبل از اون من لازم می دونم از طرف خودم و دوستم از زحمات آقای دکتر محسنی استاد عزیزمون تشکر کنم چون ایشون برای ما یک استاد بینظیر بودن و خیلی به ما کمک کردن .
صدای مرد پشت بلندگو , رشته افکارش را پاره میکرد .
مردک چقدر هم بد صداست .
سوالها تمام شده بود و همه داشتند برایشان دست میزدند . همدیگر رو بغل کردند . زیر گوش مریم گفته بود , خسته نباشی , و مریم هم گفته بود , تو هم همینطور . و با عجله سعی کرده بود دستهایش را باز کند . و وقتی امیر را- به جای تک شاخه گل رز سفید - با دسته گل بزرگ رز قرمز پشت سرش دیده بود , دلیلش را فهمیده بود . دلیل بی حوصله بودن مریم و کم حرف شدنش را هم فهمیده بود .
دکتر محسنی گفته بود : خیلی حساس نباش , طولانی شدن پروژه هر دوتاتون رو خسته کرده , برای همه پیش میاد . من که از قبل هم بهتون گفته بودم .
موقع شروع پروژه دکتر گفته بود مراقب باشین که با این پروژه دوستیتون تموم نشه . و آنها به هم نگاه کرده بودند و لبخند زده بودند , که یعنی ما با همه فرق داریم ....
دختر کوچکی سی پاره های قرآن را جلویش گرفته بود . یکی برداشت . بازش کرد و سعی کرد چند خطی بخواند , تمرکز نداشت .
یک سالی از دفاعیه گذشته بود که باز رفته بود دانشگاه . قرار بود دکتر محسنی برای کار جدید به کسی معرفی اش بکند .
- چه عجب , مگر اینکه دنبال کار بگردی که این ورا سر بزنی .
راست میگین استاد , حق دارین .
- اتفاقا صبح هم دوستت اینجا بود .
اونم دنبال کار میگرده ؟ سعی کرده بود صدایش عادی باشد .
- نه , اومده بود کارت عروسیش رو بده . مگه تو خبر نداری ؟
من دعوت نیستم استاد . و صدایش لرزیده بود .
- چرا ؟ شما که تا آخر پروژه با هم دوست مونده بودین .
چند لحظه ای سکوت کرده بود و بعد آرام سرش را بلند کرده بود و به استاد گفته بود :
آخه شوهرش قبلا از من خواستگاری کرده بود .
خجالت کشیده بود که بگوید , دوست پسرش بوده .
دکتر محسنی سکوت کرده بود و با دست صندلی کنارش را نشان داده بود . او هم نشسته بود . و بعد دکتر با لحن آرام همیشگی اش حرف زده بود . از تجربه های عجیب زندگی , از دانشجوهایی که ازدواج کرده بودند و بعد پشیمان شده بودند و اینکه ناراحت نباشد , زندگی ادامه دارد و....و او گفته بود :
من فقط ناراحتم که دوستیمون بهم خورد .
- می فهمم , ولی تو سعی کن درکش کنی
و او در سکوت استاد را نگاه کرده بود , استاد ادامه داده بود :
- براشون آرزوی خوشبختی کن و سعی کن قضیه رو رها کنی .
و او باز در سکوت به استاد نگاه کرده بود .
- از دستش ناراحتی ؟
نه ..... و بغضش شکسته بود و این بار استاد در سکوت اجازه داده بود او اشک بریزد . و وقتی آرامتر شده بود , فقط گفته بود :
-ببخشش , برای خودت اینطوری بهتره .
دور و برش همه از جا بلند شده بودند و صدای پشت بلند گو داشت دعایی می خواند : السلام علیک ....
بهار آرام گفته بود :
- موافقی بریم بیرون به شوهرش تسلیت بگیم ؟
آره , آره بریم
در سکوت و آرامش از پله ها بالا رفتند .
به سمت ورودی مردانه نگاه کرد ,
- امیر بعد از این همه سال چه شکلی شده ؟ میتونم آروم باشم ؟ میتونم بهش تسلیت بگم ؟
دکتر محسنی را دید , سرش را پایین انداخته بود و آرام داشت از مسجد بیرون می آمد , به سمتش رفت .
-سلام استاد
سلام ...و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد , و چیزی نگفت , حس کرد استاد خیال دارد بپرسد : بخشیده بودیش ؟ و سعی کرد با نگاهش به استاد بگوید : بله .
همه بچه ها کنار استاد جمع شده بودند . دکتر سرش را بالاتر گرفت و رو به بقیه بچه ها گفت :
- موقع رانندگی مواظب باشین .....
- آرام از جمع جدا شد , امیر را کنار ورودی مسجد دید . ریش داشت , هم ریش و هم موهایش سفید شده بود . مچ دست راستش را با دست چپش گرفته بود و سرش را پایین انداخته بود , کمی هم پشتش خمیده شده بود .
-
- - چرا انقدر شکمش بزرگ شده ؟ لبه های شلوارش هم که خاکیه .
-
- این امیر نه شباهتی به آن پسرک شاد با دسته گل رزهای قرمز داشت نه ربطی به آن جوان عاشق با تک شاخه گل رز سفید .
- نفس عمیقی کشید و به طرفش رفت .
- - سلام
- سلام
- -تسلیت میگم
- ممنون , خیلی لطف کردین تشریف آوردین .
مثل دو تا غریبه !
-
| لینک | ۱۳۸٦/٦/۱۱ - ساناز خجسته سمیعی |
آينده
چشمهایم ضعیف تر شده اند ,
تمایلی به دیدن ندارند .
گوشهایم هم انگار سنگین شده اند .
دستهایم نمیگیرند , پاهایم نمیروند .
شوقی به آینده نیست ,
آینده , خاکستری , بی طعم , بی رنگ .
| لینک | ۱۳۸٦/٥/٢٢ - ساناز خجسته سمیعی |
کوير
در این روزهایی که میایند و میروند ، تشنه ام .
و هر چه مینوشم سیراب نمیشوم .
و از هر چه مینوشم باز تشنه ام .
آی سی سالگی !
| لینک | ۱۳۸٦/٥/۱٦ - ساناز خجسته سمیعی |
معشوق مثالی
هزار سال تو را جستم و نیافتم .
پس آنگاه ,
بی رحمانه ترا کشتم
آنگاه ،
پاره پاره ات کردم .
و سپس ، هرتکه را ،
به مردی بخشیدم .
| لینک | ۱۳۸٦/٤/٢۳ - ساناز خجسته سمیعی |
دوستی میگفت با خواندن داستان یک لیوان آب خنک به یاد ترانه ای از جورج مایکل افتاده . شاید بد نباشد متن این ترانه را هم اینجا بگذارم
Careless Whisper
I feel so unsure as I take your hand
And lead you to the dance floor .
As the music dies something in your eyes
Calls to mind a silver screen
And you’re its sad goodbye
I’m never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Though it’s easy to pretend
I know you’re not a fool
I should have known better
Than to cheat a friend
And waste a chance I’ve been given
So I’m never gonna dance again
The way I danced with you
Time can never mend the
Careless whisper of e good friend
To the heart and mind ignorance is kind
There’s no comfort in the truth
Pain is all you’ll find
I’m never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Never without your love
Tonight the music seems so loud
I wish that we could lose this crowd
Maybe it’s better this way
We’d hurt each other
With the things we want to say
We could have been so good together
We could have lived this dance forever
But now who’s gonna dance with me ?
Please stay
And I’m never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
No dance
No dance
No dance
You’re gone
No dance
You’re gone
This matter is so wrong
So wrong
That you had to leave me alone
| لینک | ۱۳۸٦/٤/٢٠ - ساناز خجسته سمیعی |
آبستن
من آبستنم
آبستني بي لذت هماغوشي
تنها از پي يک درد
شايد درد يک تجاوز
تجاوز وحشيانه زندگي
" بايد زندگي کنم "
من کودکم را چنين مي نامم
| لینک | ۱۳۸٦/٤/۱٦ - ساناز خجسته سمیعی |
تصویر آن دودست در هم قفل شده
تصویر آن دودست در هم قفل شده از ذهنش خارج نمیشد . دو دستی که آنچنان محکم به هم پیوسته بودند که نمیشد تشخیص داد کدام انگشت مال کدام دست است .
حس میکرد , این تصویر معنی تمام اتفاقات اخیر را عوض میکند .و آرش را از یک معشوق در دسترس به یک عشق دست نیافتنی تبدیل میکند . نمیتوانست احساس خودش را تشریح کند . به او خیانت نشده بود , به او دروغ گفته نشده بود , اما تمام حقیقت هم به او گفته نشده بود .
" ولی بهش حق میدم , گفتنش سخته , خیلی سخت ..."
احساس آدمهای بازی خورده را نداشت , شاید حس میکرد به اندازه کافی باهوش نیست .
" آخه من از کجا باید میفهمیدم ؟ "
ولی او سعی کرده بود .
" ولی من فقط حس میکردم , بالاخره پسری که میخواستم رو پیدا کردم و دارم عاشقش میشم ."
حسش , حس خیانت نبود , حس حسرت بود .
در رختخوابش غلطی زد . با اینکه خانه در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفته بود , ذهنش پر از همهمه بود و تصویر آن دو دست به هم قفل شده مدام جلوی چشمانش بود .
" کاش خوابم ببره . "
ولی همچنان ذهنش با سرعت عجیبی کار میکرد . فکرهای تازه وارد ذهنش میشد .
" یعنی تمام مدت خرید اصلا حوصله اش سر نرفت ؟ "
" نمیدونم ...شاید هم حوصله اش سررفته بود ...ولی هیچ حرفی که به من نزد ."
" آخه چهار , پنج ساعت خرید برای یه مرد خیلیه ...حتما خیلی دوست داره که هیچی بهت نگفته ...راستش یه کمی بهت حسودی میکنم ."
" تو داری زیادی بزرگش میکنی . راستش اصلا حس نکردم به خاطر من داره تحمل میکنه , فکر میکنم خودش هم داشت از دیدن مغازه ها و خرید کردن خوشش میومد . "
" این دیگه ممکن نیست . بی خودی خودتو گول نزن , خوب دوستت داره , خوشحال بوده که داره به تو خوش میگذره , حالا نترس خیلی حسودیم نمیشه ! "
" مگه من بدم میاد که دوستم داشته باشه , تو که میدونی , من از اولشم ازش خوشم میومد , حالا هم بیشتر ...فقط میگم , حس نکردم که داره به خاطر من کاری میکنه . "
" دیوونه , همین که کاری که تو دوست داری رو داره انجام میده , اصلا هم سرت غر نزده , یعنی تو رو دوست داره ."
" خوب پس چرا هیچی نمیگه ؟
" شاید میخواد اول مطمئن بشه تو دوستش داری , بعد ..."
چقدر آنروز خرید خوش گذشته بود .چقدر در کنار آرش راحت بود .
" به نظرت اون کفش مشکیه چطوره ؟ "
" خوبه , ولی به نظرم زیپش اگه ظریفتر بود , بهتر میشد ."
" اون قهوه ایه چی , کنارش . "
"آره , این بهتره , ولی مگه تو کفش مشکی نمیخواستی ؟"
" خوب مشکیش رو میخرم ."
" باید ببینی , مشکیش به قشنگی قهوه ای هست یا نه ."
" راست میگی شاید قهوه اش فقط خوب باشه . "
" خوب بریم تو مغازه . ببینیم مشکیش چطروه ...اصلا ببینیم سایز پای تو داره یا نه ."
" آخه , فکر کنم تو دیگه خسته شدی ."
" خسته ؟ نه ..."
" حوصله ات سر نرفته ؟ "
" نه , من از خرید خوشم میاد . "
" جدی میگی ؟ "
" چرا باید شوخی کنم ؟ "
" نه , فایده نداره خوابم نمیبره . "
چراغ مطالعه کنار تخت را روشن کرد و از روی پاتختی کتابش را برداشت و سعی کرد کتاب را با دقت بخواند . تا ذهنش منحرف شود . تا دیروز موقع خواندن کتاب , خودش را به جای قهرمان زنداستان تصور میکرد و تلاشهایش برای جلب نظر مرد مورد علاقه اش را درک میکرد , اما امشب ...
" کتاب خوندن هم فایده ای نداره . "
ذهنش خارج از اراده او مدام خاطرات را مرور میکرد .
" به به , ابروهات رو باریک کردی چقدر بهت میاد . "
" خوب شده ؟ "
" آره , خیلی بهتر از دفعه قبل شده , تو باید همیشه ابروهات رو باریک کنی . "
" یعنی حتی عوض شدن مدل ابروهات رو هم فهمید ؟ "
" خوب , آره , چرا اینقدر تعجی میکنی ؟ "
" چون مرد اینطوری ندیدم . دقتش مثل زنهاست . خیلی دلم میخواد ببینمش . "
" شاید این فقط روششه , شاید ...."
" مثلا بخواد خودش رو یه طور دیگه نشون بده , بعد خود واقعی اش رو نشون بده ؟ "
" اوهوم ..."
" تا حالا مثلا حرفی از سکس زده ؟ "
" نه بابا , حتی تا حالا دستامو هم نگرفته تو دستش . ما فقط با هم گپ میزنیم . "
" تو همین گپها به چیزی اشاره نکرده , مثلا آزادی روابط جنسی و ... "
" نه ..."
"ولی اشاره کرده بود , من خنگ نخواستم بفهمم ."
" بهترین دوست تو کیه ؟ "
" تو "
" نه , به جز من "
" خوب من دوست زیاد دارم ولی بهترین ... هوم ... یه کسی هشت ولی خوب رابطه ام با اون خیلی خاصه شاید اصلا نشه بهش گفت دوست ....اسمش امیره ...."
" خوب یه دفعه ما رو به هم معرفی کن . "
" آره شاید لازم بود اینکار رو زودتر میکردم . "
" یه دفعه با هم بریم بیرون , میتونیم بگیم مریم هم بیاد . خیلی دوست داره که تو رو ببینه . "
" آره بد نیست ... ولی من دلم میخواد اول یه بار من و تو و امیر با هم بریم بیرون بعد اگه خواستی با مریمم میریم بیرون . "
" آره بد نیست . چون مریم خودش هم میگه یه کم به من حسودی میکنه . " و خندید . و آرش با نگاه عجیبی به او پاسخ داد .
" چرا معنی نگاهش رو نفهمیدم . .... یعنی مریم هنوزم به من حسودی میکنه ؟ "
" روپوشم خوشگله ؟ "
" آره , خیلی خوبه , قیمتش هم خوبه . "
" تو مگه روپوش نمیخواستی ؟ چرا نخریدی "
" آخه هفته قبل که با آرش رفته بودم بیرون , یه روپوش خریدم ."
" آها ...حالا چه کار کنیم ؟ "
" بیا بریم کافی شاپ , یه چیزی بخوریم . "
" تو چی میخوری ؟ "
" قهوه ترک . "
"منم قهوه ترک , کیک نمیخوای ؟ "
...
" چیه ؟ حواست کجاست ؟ "
" هان ؟ چی گفتی ؟ "
" گفتم کیک نمیخوای ؟ "
" نه "
" تو داری کجا رو نگاه میکنی ؟ "
" مواظب باش سوتی ندی . ردیف کناری , میز پشت سر تو , دو تا پسر نشستن ."
" خوب ؟ "
" یه جورین "
" یعنی چی ؟ "
" یعنی یه جور عاشقانه ای دارن به هم نگاه میکنن . "
" برو بابا , حالا ازکجا معلوم دارن عاشقانه هم رو نگاه میکنن ؟ "
" آخه زی میز دست همو محکم گرفتن . "
" یعنی ؟ ... "
" آره فکر کنم . "
" خدا لعنتت کنه , حالا من از فضولی میمیرم که ... "
" خوب پاشو برو دستشویی , ولی یه جوری که خیلی تابلو نباشه نگاشون کن . "
انگار از همان موقع خاطرات با دور آهسته در ذهنش تکرار میشد .
از جا بلند شد , به عقب چرخید , و ...آرش را دید . آرش او را ندید . دوباره برگشت و سرجایش نشست . صدای مریم را میشنید ولی معنی جملاتش را نمیفهمید .
" چی شد ؟ چرا نشستی ؟ خوبه میگم تابلو نباش . خانم روشنفکر ...."
صدایی در ذهنش می چرخید , ولی به کلام تبدیل نمیشد .
" خوبی ؟ چته ؟ "
نام آرش در مغزش میکوبید , ولی کلام به حنجره اش نمیرسید . دستش را به پیشانی اش کشید .
" سرت داره گیج میره ؟ نکنه فشارت افتاده پایین . "
لبهایش را به سختی حرکت داد . و صدایی آرام از دهانش خارج شد .
" آرش "
" چی ؟ "
" این پسره آرشه . "
و از همان موقع معنی تمام حرفها و نگاهها و اتفاقات عوض شد .
خرداد 86
| لینک | ۱۳۸٦/۳/۱۳ - ساناز خجسته سمیعی |
آخرين صبح تهران
سکوت داخل ماشین را صدای مجری رادیو می شکست , ولی از سنگینی فضا , چیزی کم نمی کرد .
خیابانها تاریک و خلوت بود . با اینکه همیشه ترافیک سنگین کلافه اش میکرد , ولی این خلوتی را هم دوست نداشت . تهران در ذهنش با ترافیک معنا پیدا می کرد . دوست نداشت این آخرین تصاویر از تهران , مثل تهران همیشگی نباشد , ولی با این همه چشم از خیابانها بر نمی داشت . شاید تا سال آینده فرصتی برای به ایران برگشتن پیدا نمی کرد . می ترسید سرش را بچرخاند و مادرش را در حال اشک ریختن ببیند . چهره بد اخلاق پدرش را , که روی صندلی کنار راننده نشسته بود, گاهی از آینه می دید . انگار آنها هم خیال داشتند قیافه دیگری از خودشان به او نشان بدهند . شاید میخواستند با این آخرین تصاویر کاری کنند که او با یادآوری آنها زیاد دلتنگ نشود .
ماشین مرجان و حسین از کنار ماشین آنها رد شد . سمن که عقب نشسته بود , برایش دست تکان داد . ولی نتوانست چهره مرجان را هم که جلو نشسته بود را ببیند .
" کاش مرجان هم بخندد"
و بغض گلویش را فشار داد . سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داد و چشمانش را بست و به سختی آب دهانش را قورت داد .
********
بابا داشت کرایه را با راننده حساب میکرد . ولی همچنان چهره اش بد اخلاق بود . و او خودش سعی می کرد چمدان سنگینش را از صندوق عقب دربیاورد . صدای مرجان را از پشت سرش شنید که داشت به حسین می گفت:
"برو کمکش , چمدونش خیلی سنگینه ."
و بعد طنین صدای پای حسین را شنید که داشت تند می آمد تا به او کمک کند .
"بذار من درش بیارم "
"مرسی "
کنار ایستاد تا جلوی دست حسین را نگیرد . سرش را که بالا آورد , مامان را دید , چشمهایش قرمز بود . چقدر دلش می خواست در آغوشش بگیرد و با تمام توانش فشارش بدهد , ولی میدانست به محض لمس بدن مادرش , اشکهای خودش هم سرازیر خواهد شد .
حسین چمدان را بیرون آورد . همه با هم بدون عجله به سمت سالن حرکت کردند .
*******
نه خودش میتوانس مادرش را رها کند , نه دستان مادر کمی از هم باز می شد . روسریش از اشک مادر خیس شده بود . و باعث می شد گردنش یخ کند . دندانش را با تمام قدرت روی لبش فشار می داد , تا اشکش نریزد .
" خانم ولش کن دیگه , دیرش میشه . "
آرام در گوش مادر نجوا کرد :
" خیلی مواظب خودت باش , مامالی خوشگلم , من زودی بر میگردم " و مادرش را رها کرد .
مادر سرش را کم بالا آورد و فقط نگاهش کرد . نگاهش او را به یاد کودکی می انداخت . وقتی دروغ میگفت ولی مادر به رویش نمی آورد که فهمیده .
در مقایسه با در آغوش گرفتن مامان , بغل کردن مرجان و سمن را اصلا حس نکرد . فقط صدای مرجان را شنید که می گفت :
" رسیدی اولین آبجو رو به یاد من بخور "
چه خوب بود که هر دو داشتند سعی میکردند بخندند .
دسته ساک دستی اش را بیرون کشید و سعی کرد ساک را روی چرخهایش روی زمین بگذارد . ساک روی زمین حرکت نمیکرد . انگار به جایی گیر کرده بود . بابا خم شد و سعی کرد چرخهای ساک را از پایه صندلی جدا کند . به نظر میرسید را ه حل خوبی باشد برای اینکه به صورت هم نگاه نکنند .
ساک همچنان به سختی حرکت میکرد . انگار خیلی سنگینش کرده بود . آرام از در شیشه ای رد شد . ساک پشت سرش به سختی حرکت میکرد . دست چپش کاملا از پشت کشیده می شد . هر چقدر جلوتر میرفت راه رفتن سخت تر میشد . برای آخرین بار از پشت شیشه برای همه دست تکان داد . چشمان مرجان و سمن هم حالا داشت از اشک برق میزد . در آخرین لحظه یک قطره اشک گوشه چشم بابا هم دید , و حس کرد چشمان خودش هم می سوزد . فوری برگشت و به سمت پله برقی حرکت کرد . و سعی کرد به رد خنکی که از کنار چشمش شروع شده بود و به سمت گردنش می رفت بی توجه باشد . خوشحال بود که پله برقی بدون اراده او حرکت میکند.
اما باز چرخ ساک به لبه پله برقی گیر کرده بود و بابا نبود که با اخم چرخ را آزاد کند .
خرداد 86
| لینک | ۱۳۸٦/۳/۱٢ - ساناز خجسته سمیعی |
يک ليوان آب خنک
گوشه دامنش را با دست چپش گرفت که زیر پایش گیر نکند . نگاهی به دسته گلش کرد .
" برش دارم یا نه...."
دسته گل را روی میز گذاشت .
" اینطوری راحترم "
صدای آهنگ مثل همیشه تشویقش می کرد . آرام آرام به سمت وسط سالن رفت . چرخی زد و دامنش از هم باز شد . چشمانش را بست .
مادرش گفته بود : " این مدل دامن شاید اذیتت کنه . دست و پاتو میگیره "
" عوضش موقع رقصیدن خیلی خوشگل میشه "
چشمانش را بست ومثل همیشه تصور کرد روی یک صحنه بزرگ در حال رقصیدن است . خوشحال بود که کفشش راحت است .
" اون یکی که خوشگلتره عزیزم"
" این یکی راحتتره , با لباسم کفش که خیلی معلوم نمیشه . ولی این راحته تا صبح میتونم باهاش برقصم . "
به آهنگ گوش میداد :
...Dov'?l'amore
سرش را چرخاند , چشمانش را باز کرد و به دنبال کامی گشت . پشت میزشان نشسته بود و نگاهش میکرد . انگار چشمانش میخندید , چشمش را بست .
I'll sing a love song
...Sing it for you alone
باز هم چرخید . تمام تنش با هم هماهنگ بود . خودش حس میکرد , بدنش مثل یک پر روی باد سوار است . برای حرکت دادن به تنش نیازی به فکر نداشت , موسیقی راهنماییش میکرد .
Another night without you here
...And I'll go crazy
مثل وقتی که با پدرش میرقصید و دستان او حرکت بعدی را برایش تعیین میکرد , وقتی چشمانش را می بست حس میکرد همراه یک استاد رقص روی یک صحنه با شکوه می رقصد .
یکی از پاهایش را به زمین کوبید ضربه را به همه تنش انتقال داد تا به دستانش رسید . چشمش را با زکرد و دوباره کامی را دید . دیگر چشمهایش را نبست . دست آزادش را به کمرش زد و با چند حرکت نرم تمام سالن را طی کرد .
مادرش کنار پدرش نشسته بود و برایش دست میزد . پدر با غرور نگاهش میکرد . آنطرف تر مینا نشسته بود و با خواننده همراهی میکرد :
No other love can take your place
...Or match the beauty of your face
لبخند همیشگی مینا روی چهره اش بود . لیلا و بقیه بچه ها هم کنارش بودند . تقریبا همه دوستانش داشتند با دقت نگاهش میکردند و گاهی با خواننده همراهی میکردند :
...With my love song
اصلا دلش نمیخواست چشمانش را ببندد . همه با نگاههای پر از تحسین نگاهش میکردند , خوشحال و راضی بود. یک لحظه حس کرد صدای کامی را میشنود :
Where are you now my love?
....I need you here to hold me
کامی دسته گل او را از روی میز برداشت و از جا بلند شد , به کنار او آمد . گل را به دست آزاد او داد یک دستش را دور کمر او حلقه کرد و دست دیگرش را روی شانه او گذاشت . او هم دستی که دسته گل داشت را روی شانه کامی گذاشت . حس میکرد همه دارند هورا میکشند ولی او درست نمیشنید .
پاهای کامی نه با آهنگ هماهنگ بود نه با پاهای او . سعی کرد که حرکت پاهای کامی را هدایت کند تا با آهنگ هماهنگ شود . ولی خیلی زود حس کرد خودش هم هماهنگی اش را با موسیقی از دست میدهد . سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمهای کامی نگاه کرد .
Come to me baby
...Don't keep me waiting
سعی کردند با هم بچرخند ولی کامی لبه دامن او را لگد کرد . اهمیتی نداد . شعر را زیر لب تکرار میکرد :
I'll keep on singing till the day
...I carry you away
کامی هم شعر را زمزمه میکرد و مستقیم به چشمهای او نگاه میکرد :
...With my love song
باز هم موقع چرخیدن کامی لبه دامنش را لگد کرد . نزدیک بود بیافتد ولی با فشار دستش روی شانه کامی خودش را کنترل کرد . حس میکرد کم کم خسته می شود . دهانش خشک شده بود و ته گلویش میسوخت .
Non c' nessuno
(There is no other)
Bella come te e ti amo
...(As beautiful as you and I love you)
میخواست باز هم شعر را زیر لب بخواند ولی گلویش خشک بود و خواندن تشنه ترش میکرد . در عوض سعی کرد با مهربانی به کامی نگاه کند که داشت شعر را میخواند :
Another night without you here
...And I'll go crazy
می دانست به بند آخر آهنگ رسیده اند . آرام جهت حرکتشان را عوض کرد و به سمت صندلی شان حرکت کرد .
...With my love song
حس کرد که همه سالن با هم میخوانند :
...With my love song
آهنگ تمام شده بود و همه برایشان دست میزدند . ولی او تقریبا فقط صدای ضربان قلب خودش را میشنید . کامی سرش را خم کرد و گردن او را بوسید . درست جایی که نبضش به شدت می کوبید . و بعد کمکش کرد که روی صندلی بنشیند .
" کاش یه نفر یه لیوان آب خنک به من بده "
*******
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد . لیوان چای را بین دودستش گرفت . پاهایش را بلند کرد و گذاشت روی میز عسلی جلوی پایش . اسباب کشی خسته اش کرده بود . چشمانش را بست حس کرد زیر پلکش پر از خاک است هر بار که پلک میزد سطح چشمش خراشیده می شد . سرش درد میکرد و چشمانش می سوخت . ولی ...
" عجیبه اصلا انگار دیگه اشک ندارم "
کمی از لیوان چای را چشید هنوز داغ بود . دستهایش هم سنگین بود . تکان دادن هر کدام از اعضای بدنش توانی بیش از همیشه نیاز داشت . چای را فوت کرد .
" شاید بهتر بود میذاشتم مامان بیاد کمکم "
جرعه ای دیگر از چای را نوشید . حضور مایع گرم را ته حلقش حس کرد . لذت بخش بود . انگار گلویش زخم شده بود . مایع گرم زخمش را التیام میداد .
" نه بهتر شد نیومد . حوصله نصیحت ندارم "
" مادر جان من هنوزم میگم باید صبر میکردی حیف اون خونه و زندگی نبود که ولش کردی اومدی تو این لونه؟"
سعی کرد به بدنش فکر کند تا فکرش دوباره به اعماق افسردگی پرتابش نکند . انگار به جای خون مایع خیلی غلیظ تری در رگهایش جریان داشت . تمام بدنش خشک و سرد بود . چشمهایش را باز کرد .
" آدم وقتی میبینه کمتر فکر و خیال میکنه "
مشاورش گفته بود : " سعی کن مدام حسهایت را به کار بگیری تا خاطرات آزاردهنده , نا خواسته وارد ذهنت نشوند . ببین . بشنو . لمس کن..."
کنترل ضبط را از روی میز برداشت و روشنش کرد .
Dov'?l'amore
" نه . این نه ....یعنی هنوز نه "
آهنگ بعدی را انتخاب کرد . صدای زمزمه خواننده می آمد :
I don't need your sympathy
There's nothing you can say or do for me
And I don't want a miracle
You'll never change for no one
" این یکی خوبه "
سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد . چشمانش را بی اختیار بست .
...I hear you reasons why
کمی جابجا شد و چشمانش را باز کرد . لیوان چای را سر کشید و لیوان را روی میز گذاشت . موسیقی شروع شده بود .
'Cos I'm strong enough
To live without you
...Strong enough and I quit crying
پاهایش را از روی عسلی برداشت و روی زمین گذاشت . نرمی پرزهای موکت را حس کرد . خوب بود .
...I'm strong enough to know you gotta go
کمی به جلو خم شد و دستانش را در هم قفل کرد و با پاهایش روی زمین ضرب گرفت .
...So you feel misunderstood
کمی بدنش را جابجا کرد . حس میکرد بدنش سبک تر شده . همچنان با پاهایش روی زمین ضرب گرفت .
I've been losing sleep
...You've been going cheap
قفل دستانش را باز کرد . کمرش را راست کرد ولی به پشتی صندلی تکی نداد . دستانش را روی پاهایش گذاشت . آرام آرام بدنش نرم میشد .
...Long enough now I'm strong enough
. با دستانش روی رانش ضرب گرفت . هماهنگ با ضربه پاهابش روی زمین .کم کم حس میکرد مایع غلیظ وسرد درون رگهایش به خون تبدیل میشود . انگار کمی بیقرار بود .
Come hell or waters high
You'll never see me cry
...This is our last good-bye, it's true
از روی صندلی بلند شد و ایستاد . ضربه های پاهایش به بقیه بدنش انتقال پیدا کرده بود . زانوها , ران ها , باسنش و بعد کمرش را آرام چرخاند . شانه ها , بازوها , دستانش را از هم باز کرد . احساس سبکی میکرد . چشمانش را بست و شروع کرد به رقصیدن .
I'm telling you
...That I'm strong enough to live without you
پایش محکم به پایه صندلی خورد . چشمانش را باز کرد . و به اطرافش نگاه کرد . آهنگ رو به اتمام بود .
There's no more to say
So save your breath
And you walk away
No matter what I hear you say
I'm strong enough to know you've gotta go
بی قرار بود . دکمه تکرار کنترل ضبط را فشار داد . قطعه آرام اول آهنگ را طاقت آورد . ضربه های موسیقی را در بدنش حس میکرد . و رقصیدن را دوباره از سر گرفت .
" نمی خوام چشمامو ببندم . "
خانه اش کوچک بود . برای راحت رقصیدن باید از تمام فضای خانه استفاده میکرد .
وارد آشپزخانه شد . حس میکرد یخچال کوچک به او لبخند میزند. به یخچال لبخند زد و دور خودش چرخید . و به سمت اجاق گاز حرکت کرد . دستش را طوری روی لبه اجاق گاز میکشید که انگار همرقص هستند.
از آشپزخانه بیرون آمد . خوشحال بود که اشیا هیچ خاطره ای را در او زنده نمیکنند .
دستانش را پشت صندلی گذاشت . با صندلی هم رقصید . کمی نفس نفس میزد ولی چون حس میکرد مراسم افتتاح خانه جدید را اجرا میکند , ادامه داد . دور میز چرخید . کوتاه بود نمیشد با او رقصید . میز نشسته بود و با لبخند تماشایش میکرد . ته گلویش کمی خشک شده بود . چرخید و به ضبط نگاه کرد . او داشت با خواننده همراهی میکرد و با تحسین نگاهش میکرد .
آهنگ تمام شد . ضربان قلبش در تمام تنش میتپید .
" کاش یه نفر یه لیوان آب خنک به من بده "
نفسی تازه کرد و به آشپزخانه رفت . یخچال برایش دست تکان میداد .
خرداد ۸۶
| لینک | ۱۳۸٦/۳/٥ - ساناز خجسته سمیعی |
زندگی شايد افروختن سيگاری باشد ، در فاصله رخوتناک دو هماغوشی
ضعف داشت و تنش کرخت شده بود , ولی رخوت تنش لذت آلود بود . تمام نیرویش را جمع کرد وکف دستانش را روی شکمش گذاشت , تنش چسبناک بود . غلتی زد تا همسرش را در آغوش بگیرد , در تاریکی شعله فندک را دید , یک لحظه صورتش هم معلوم شد و بعد فقط نور سیگار را دید که از اتاق بیرون میرفت .
-الان هم تن من عرق کرده , هم تن اون , لابد بوی عرقم میدم . تازه همه سیگاری ها میگن که خیلی می چسبه .
نمی فهمید چرا صدای خودش , در ذهنش به نظرش بغض آلود بود .
دوباره تمام نیرویش را جمع کرد و به سمت مخالف غلت زد . روبدوشامبرش را از روی صندلی کنار تخت برداشت و روی شانههایش انداخت .
*******
وقتی زیر دوش به تنش دست میکشید , هنوز از تماس دستش با پوست بدنش لذت میبرد .
-باید بهش بگم , شاید ندونه , اگه بدونه لابد بعضی وقتها هم به جای سیگار کشیدن , منو بغل میکنه . همین لان که رفتم بیرون بهش میگم .
*******
بی صدا در اتاق خواب را باز کرد . سعی کرد با لمس کردن دیوار کلید چراغ خواب را پیدا کند , چراغ خواب را روشن کرد , روی تخت دراز کشیده بود , سرش را برگرداند و به او لبخند زد .
-ولش کن فردا صبح هردومون باید بریم سر کار . شاید حرفمون طولانی بشه , اولین فرصتی که پیدا شد بهش میگم , حتما می گم .
و باز نمی فهمید چرا صدای خودش توی ذهنش بغض آلود بود , خصوصا آن حتما می گم آخر .
| لینک | ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - ساناز خجسته سمیعی |
چهل تکه
مادر بزرگ عاشق چهل تکه دوختن بود , همیشه یک چهل تکه در دست داشت , که بعدا معلوم میشد که چیست ؟ دستگیره , رختخواب پیچ , روتختی و این اواخر کوسن . پارچه های رنگارنگ را با صبر و حوصله کنار هم می گذاشت و می دوخت . پارچه ها یی که ظاهرا ربطی به هم نداشتند ولی در دستان او با هم رفیق می شدند . دلم برایش تنگ شده , چهل تکه های من هیچوقت مثل مال او نمی شود .
*******
مریم زنگ ساعت را شنید . کش و قوسی به تنش داد . اگر کسی لبخند روی لبش را می دید , می فهمید خواب خوبی دیده . از تخت پایین آمد . بالش و پتو را مرتب کرد و روتختی چهل تکه را روی آنها کشید . و راهی دستشویی شد .
یک مشت آب سد به صورتش پاشید و به صورتش توی آینه لبخند زد .
-صبح شما به خیر سارا خانم .
پالتو مشکی را پوشید و شال درشت باف چهارخانه را روی مقنعه سورمه ای سرش کرد .
وقتی خم شده بود , زیپ نیم چکمه را ببندد , کیف چرم مشکی اش از شانه اش لیز خورد و به زمین افتاد , با عجله کیف را برداشت و راه افتاد .
*******
مهتاب به آسمان صبحگاهی روبرویش نگاه کرد . دلش گرفته بود , هوای آلوده , آسمان را خاکستری کرده بود . راننده تاکسی داشت با مسافر صندلی جلو درباره کوتاه شدن عمر سگ ها و گربه های تهران حرف می زد .
-وقتی این همه آدم هر روز سکته می کنند یا تو تصادف می میرند واقعا خیلی دل آدم باید خوش باشه که به مرگ سگا و گربه ها فکر کنه .
با وجود غبار هوا باز هم ساختمان شیشه ای شرکت زیر نور خورشید برق می زد .
-خیلی ممنون آقا من پیاده می شم .
*******
الهام جلوی آینه دستشویی شرکت شال چهارخانه را از سرش برداشت و روی پالتو مشکی به جالباسی آویزان کرد , روژ لب رااز کیف چرم مشکی بیرون آورد و به لبش مالید . با یک دستمال کاغذی خاک روی نیم چکمه را پاک کرد . لباسها را از جالباسی برداشت , از دستشویی که بیرون آمد , مهندس کاظمی را دید که از رویرو می آمد .
-سلام خانم امینی
سلاااااااام آقای کاظمی , خوش گذشت ؟
-ای بابا ماموریت که دیگه خوش گذشتن نداره , اونجا هم فقط کار بود .
اختیار دارین بالاخره محیط کارتون که عوض شده .
-بله محیط کار ما عوض میشه میریم سمنان , بعضی ها محیط کارشون عوض میشه میرن دبی .
راستی خانم محمدی برگشته ؟
-برگشته , ولی فردا میاد سر کار , پروازشون دیشب دیر نشسته , امروز مرخصی گرفته .
پس , فردا شکلات میخوریم .
تا به اتاقش برسد موبایل را ازجیبش در آورد و یک اس . ام . اس به فرزانه زد .
دبی خوش گذشت ؟ بیداری بهت زنگ بزنم ؟
چند ثانیه بعد موبایلش زنگ زد . فرزانه بود .
-سلام چطوری خانم خارجی ؟
علیک سلام مریم خانوم .
-خوبی ؟ خوش گذشت .......
*******
مهتاب از پله های شرکت پایین آمد , نگاهی به ترافیک دم غروب انداخت و کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاد .هوای سرد , صورتش را کرخت کرده بود , شال چهار خانه را روی صورتش کشید و با دستهایش جلوی بینی اش را گرفت .
-چه بوی گند دودی گرفته , هنوز دو روز نشده که سارا شستتش .
*******
سارا کلید را چرخاند و وارد خانه شد . شال و پالتو را همانجا به رختاویز دم در آویزان کرد و وارد دستشویی شد . یک مشت آب گرم به صورتش پاشید و توی آینه به خودش نگاه کرد .
-خسته نباشی سارا خانم .
*******
کوسن چهل تکه را پشتم مرتب می کنم و روتختی چهل تکه را روی میز پهن میکنم . این پارچه های گلدار به این قشنگی چرا وقتی به چهل تکه دوخته می شوند , انقدر بد می شوند ؟ باید این دو , سه تا تکه آخر را بشکافم , مادربزرگ هیچوقت مجبور نمی شد , تکه ها را بشکافد و دوباره بدوزد .
-مریم جان , مادر از اول پارچه ها رو یه طوری بردار که به هم بیان دیگه مجبور نشی بشکافیشون .
مادر جون همین کار رو میکنم ولی باز بد میشه .
-مادر جون دیگه زیادم مته به خشخاش نذار
*******
مهتاب منتظر تاکسی بود . باد سرد صورتش را کرخ کرده بود . شال چهارخانه را جلوی صورتش کشید . بوی دود می داد .
-باز این مریم الکی خوش انقدر نشست به چهل تکه دوختن که یادش رفت به سارا بگه شال من بدبخت رو بشوره .
دی 85
| لینک | ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ - ساناز خجسته سمیعی |
کافی شاپ
انگشتش را روی لبه فنجان قهوه می لغزاند , فنجان را کمی جابجا می کند و بعد یک جرعه می نوشد . سرش را بالا می آورد و به صورت مرد نگاه می کند , مرد با چشمان نیمه باز نگاهش می کند , لبخندی به لب دارد که معلوم نیست قرار است همین حالا محو شود , یا به خنده تبدیل شود . قلبش به تپش می افتد و تنش داغ می شود .
-چیه ؟
دارم نگات می کنم .
-چی میبینی ؟
یه آرامشی تو رفتارت هست که من از دیدنش سیر نمی شم .
لبخند می زند , حس می کند خون از قلبش بیرون می ریزد و جلوی لباسش را خیس می کند .
چشات ... اصلا نمی شه دربارش حرف زد .
حس می کند خون به صورتش دویده , گون هایش داغ داغ است .
گاهی حس می کنم با همین چشا میتونی تمام ذهن آدمو ببینی
-دیگه فکر کنم داری زیاده روی میکنی !
نفس تازه می کند . حتی برای گفتن همین جمله کوتاه هم نفس کم آورده است .
تا حالا کسی بهت گفته با بقیه زنا فرق داری ؟
نفس عمیقی می کشد که حرفی بزند , ولی ناگهان حس می کند حرفی برای گفتن ندارد .
به نظر من تو بینظیری , نمیفهمم چطور مردی میتونه تو رو از دست بده ؟
-فرق داشتن شمشیر دولبه است , همیشه هم خوب نیست .
مرد دستش را جلو می آورد و آرام روی دست زن میگذارد .
باور نمیشه که اینجام , روبروی تو , دارم با تو حرف میزنم , دارم باهات قهوه میخورم , حتی فکرشم نمیتونستم بکنم .
باز نفس تازه میکند . ضربان قلبش آنقدر تند شده که با نفسهایش هماهنگ نیست .
همیشه رفتارت انقدر بی نقصه که آدم باورش نمیشه که بتونه یه ورز انقدر بهت نزدیک بشه .
-یعنی از دور ترسناکم ؟
ترسناک ؟ نه ! یه جوری دور از دستی .
-خواهش میکنم , یه جوری حرف نزن که نتونم باور کنم .
من دروغ نمیگم . دارم حسای همین لحظه ام رو برات میگم .
-منم نمیگم دروغ میگی , حس میکنم اغراق میکنی .
اغراق ؟ من هنوز نصف چیزایی که تو دلم هست رو هم نتونستم بت بگم !
-چرا ؟
میترسم حوصله ات سر بره .
-اگه بدونی من چقدر دارم لذت میبرم از شنیدن حرفات .
لبخند مرد , بزرگتر شد و چشمانش گشوده تر و دستش را روی دست زن فشار داد .
همینه که میگم با بقیه زنا فرق داری , یه صداقتی داری که خیلی از زنا ندارن .
-شاید سادگیه , بی سیاستیه .
نه , نه , اشتباه نکن تو ساده نیستی , پیچیدگیهای خودت رو داری . احتیاج نداری خودت رو از اون چیزی که هستی پیچیده تر نشون بدی .
-همیشه فکر میکردم این حالتم برای مردا جالب نیست . یه جور زنونه نبودن .
خوب , اشتباه میکردی , تو کاملا زنی , فقط لوس نیستی .
-ولی دوست دارم یه وقتایی خودم رو لوس کنم .
مرد سعی میکرد لبخندش را کنترل کند ولی دهانش جمع نمیشد .
خوب اگه این یه وقتایی هم نباشه که من فکر میکنم به هیچ دردی نمیخورم .
هر دو با هم خندیدند .
-وقتی میخندی مثل بچه میشی !
یعنی دیگه مرد نیستم ؟
-نه , یه سادگی کودکانه تو خندهات هست .....
مرد دست زن را محکم گرفته بود و مستقیم به چشمهای زن نگاه میکرد . حرف زدن برای زن سخت شده بود .
-وقتی ...میخندی...
وقتی میخندم چی ؟
زن داشت تمام انرژی اش را جمع میکرد . نغس عمیقی کشید .
وقتی میخندی من دلم برات میره ....
مرد , دست زن را بلند کرد و آرام به سمت لبهایش برد و نوک انگشتان زن را بوسید . زن حس میکرد دستانش را برق گرفته , موج برق گرفتگی در تمام دستش پخش شد , باز ضربان قلبش شدیدتر شد . چشمانش میسوخت . پلک زد , اشکهایش آرام , آرام بیرون میریخت . مرد با دست دیگرش سعی کرد اشکهایش را پاک کند , ولی موفق نمیشد . باز اشکها میریخت .
مرد با صدای آهسته ای گفت : عزیزم , تموم میشه , همه سختیها تموم میشه , من بهت قول میدم .
موبایلش زنگ می زد .
صدای چیه ؟
-موبایل من
کجاست ؟
-نمیدونم .
با دست آزادش جیبهایش را گشت , نبود . صدای زنگ موبایل بلندتر شده بود . مرد دستش را رها کرد .
شوهرته ؟
-نمیدونم ...نه ! زنگ اون فرق داره .
کیفش را زیر و رو کرد . موبایل را پیدا نمیکرد . جیبهای کیف را گشت آنجا هم نبود . سرش را بلند کرد . مرد نبود , موبایل روی میز بود . برش داشت . چشمهایش را باز کرد . باید بیدار میشد , کارش دیر میشد . دکمه تاخیر را زد که 10 دقیقه دیگر دوباره زنگ بزند . خسته بود , صورتش خیس بود و هنوز بغض در گلویش بود . آرام , آرام اشک ریخت .
مرد کنارش غلتی زد و برگشت
خواب بد دیدی ؟
-نه , خواب خوب دیدم !
پس چرا گریه میکنی ؟
-چون خواب بود .
و با هق هق بلندی گریه اش را ادامه داد . مرد پوزخندی زد و باز پشتش را به زن کرد و خوابید . زن پاهایش را توی شکمش جمع کرد , بالش را محکم در آغوش گرفت و آرام , آرام گریه کرد .
دی 85
| لینک | ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ - ساناز خجسته سمیعی |
چشمها
دستش را به میله کنارش گرفت . سرش را چرخاند . منظره های بیرون همان دیروزی و پریروزی بودند . آن طرف میله ها مرد جوانی ایستاده بود که نگاهش سرگردان بود . انگار که بین زنها دنبال کسی میگشت . به چشمهای مرد نگاه کرد ولی مرد او را نمیدید . چشمهای مرد جوان نیمه باز بود و حلق سیاهی دور چشمهایش را گرفته بود . رنگ چشمهایش روشن بود شاید عسلی شاید میشی که اصلا با رنگ تیره پوستش هماهنگ نبود . چشمها یک جا ثابت نمیماندند . دنبال کسی , چیزی میگشت . سرش را چرخاند و به زنهای اطرافش نگاه کرد . همزمان مرد جوان با پشت موهای فرخورده اش بازی کرد و از جیب پیراهنش یک سیگار بیرون آورد و شروع کرد با سیگار بازی کردن .
زنی که پایین دستش روی صندلی نشسته بود , چادر سرش بود . صورتش را محکم پوشانده بود . رنگ صورتش روشن بود , یا شاید بیرنگ بود . _مثل آدمهای کم خون _ و چشمهایش بیقراربود . چشمهای درشت مشکی با مژه های بلند . گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکرد , گاهی دو دختر دانشجویی را که روبرویش نشسته بودند را با دقت وارسی میکرد و گاهی نیم نگاهی به قسمت مردانه می انداخت . چادرش را یک بار باز و بسته کرد و دوباره روی سرش مرتب کرد . مرد جوان داشت سیگارش را روی پایش میکوبید .
اتوبوس که در ایستگاه ایستاد , سعی کرد راهش را تا در باز کند , زن چادری هم بلند شد و به دنبال او آمد . به در که رسید , کنارش مرد جوان را دید .
بهار 85
| لینک | ۱۳۸٥/۱۱/٢۱ - ساناز خجسته سمیعی |
جلسه دفاعيه
استارت زد و ماشین را روشن کرد . منتظر ماند تا ماشین گرم شود .
کاش سیگار داشتم .
بیرون باران شدیدی می بارید . باران از پیاده شدن و سیگار خریدن منصرفش کرد .
آخه لعنتی تو بارون میچسبه .
کیفش را از روی صندلی کناری اش برداشت و به دنبال یک نخ سیگار محتویاتش را زیر و رو کرد . چیزی پیدا نکرد . کیف را روی صندلی کناری گذاشت , آینه را تنظیم کرد . ترمز دستی را خواباند و از توی آینه پشت سرش را دید . مریم داشت از دانشکده بیرون می آمد . بوق زد . مریم دوید سمت ماشین , پنجره را باز کرد .
-سوارشو تا یه جایی برسونمت .
فکر نکنم , من میرم تهرانپارس .
-مگه پونک نبودین ؟
نه , خونه رو عوض کردیم .
-حالا سوارشو , تا یه جایی برسونمت تو این بارون .
کیفش را پرت کرد روی صندلی عقب وقفل در ماشین را باز کرد .
باشه , پس تا ایستگاه ماشینهای فلکه سوم باهات میام . .... چه بارونی میاد . صبح هوا ابری بود , ولی اصلا فکر نمیکردم که بارون بیاد . چتر برنداشتم .
-اگه هنوز پونک بودین میرسوندمت .
آره , شما هنوز شهرکین ؟
-اوهوم .
نمی خواین خونه رو عوض کنین ؟
-نه بابا کی حال دنبال خونه گشتن و اسباب کشی داره ؟
*******
-عجب ترافیکی شده ؟
ببخشید , به خاطر من رات دور شد .
-برو بابا , تو که تعارف نبودی . همین مسیر رو باید میومدم ....راستی سیگار داری ؟
آره فکر کنم , بذا ببینم . ...آره دارم ولی فندکم خراب شده .
-اشکال نداره فندک ماشین که هست . چی هست سیگارت ؟
آبی , سبکه ESSE
-هرچی باشه خوبه , تو این بارون .
هنوز میکشی ؟ مگه نمیگفتی رضا خوشش نمیاد .
-قرارم نیست بفهمه .
یک سیگار از جعبه ای که مریم سمتش گرفته بود , برداشت و فندک ماشین را زد .
عطر میزنی و آدامس میجویی و... مثل همون وقتا که سر مامانت رو کلاه میذاشتی .
-آره , تازه اگه بو میبرد میگفتم تو کوه آتیش روشن کرده بودیم .
حالا هم اگه رضا شک کرد , بگو تو دانشکده آتیش روشن کرده بودیم .
-دروغم نگفتم , چه آتیشی هم سوزوندیم واقعا امروز .
خیلی خوب بود , بعد این همه وقت دور هم جمع شده بودیم , دیگه نمیشد کنترلمون کرد .
-آره
فندک را برداشت و هردو سیگار را روشن کرد . همین موقع تلفنش زنگ زد . چرخید و از روی صندلی عقب کیفش را برداشت .گوشی را از جیب کیف برداشت و دوباره کیف را پرت کرد روی صندلی عقب .
-چه حلال زاده ای این رضا !
سلام ....تو ترافیک ....آره , به خاطر بارون ...دیر , تو شام بخور ...آره تو یخچاله ....خداحافظ .
گوشی را قطع کرد و گذاشت روی داشبود . جا سیگاری را باز کرد . یک دستمال کاغذی برداشت و گذاشت توی جاسیگاری و خاکستر سیگارش را روی دستمال تکاند .
-راستی تو نمیخوای به فرهاد زنگ بزنی ؟
آره , راست میگی شاید نگرانم بشه , با اجازه .
گوشی را برداشت و شماره گرفت .
-راستی فرهاد چرا نیومد ؟
سر کار بود
-تا این وقت ؟
آره , اضافه کار میمونه شرکت ....سلام ....خوبم ...آره جات حسابی خالی بود ...آره , دیگه راه افتادم , ولی خیلی ترافیک بدیه ....پریسا داره تا ایستگاه ماشینای فلکه سوم میرسونتم .....باشه , حتما ....خداحافظ . خیلی برات سلام رسوند .
-مرسی , حالش خوبه ؟
آره , بد نیست . چند وقتیه که به خاطر کار سرش خیلی شلوغه , ولی خوبه , خوبیم .
-خدارو شکر
دوباره راه بسته شده بود . پک محکمی به سیگارش زد و پنجره را باز کرد و سیگارش را با آبی که کنار شیشه جمع شده بود , خاموش کرد . ته سیگار را انداخت روی دستمال کاغذی . مریم نگاهش میکرد . سیگار او هم تمام شده بود . ته سیگارش را داد دستش .
اینم خاموش کن , مرسی .
راه باز شده بود , با هم حرف نمیزدند . پنجره های ماشین باز بود . مریم دکمه های ژاکتش را بست .
-سردت شد ؟ ببخشید . برای اینکه بوی سیگار تو ماشین نمونه .
به طور نامحسوسی شانه هایش را بالا انداخت .
نه , سرد نیست . من دیگه باید پیاده بشم , سر همین کوچه نگه داری , من پیاده میشم .
-ایستگاه تو کوچه س ؟
آره ؟
-اگه دوره برم تو کوچه .
نه , همینجاست . نگاه کن , همونجایی که مردم وایسادن .
-باشه
دستش را دراز کرد سمت مریم و با هم دست دادند . مریم پیاده شد .
بازم مرسی .
خواهش میکنم , به فرهاد خیلی سلام برسون .
*******
مقنعه اش حتی موهایش هم خیس شده بود . به اول صف نگاه کرد و آدمهای توی صف را شمرد . شش نفر بودند .
به تاکسی دوم میرسم .
ته کوچه را نگاه کرد , خبری از تاکسی نبود .
فرهاد درسش از امیر بهتر بود . اگه با هم ازدواج نکرده بودیم شاید فرهاد هم میتونست دکتراش رو بگیره یا حداقل فوقش رو , منم میرفتم زن یکی میشدم مثل رضا . حداقل الان ماشین داشتم از نوک دماغم آب نمیچکید .
یک تاکسی در ایستگاه نگه داشت . با صف به جلو حرکت کرد . سردش شده بود . دستهایش را گذاشت توی جیب ژاکتش , دستش به جعبه سیگار خورد . جعبه را درآورد و گذاشت توی کیفش , سرش را بلند کرد . مردی که جلوی او توی صف ایستاده بود , زل زده بود به کیفش , بعد آرام سرش را بلند کرد و به صورتش زل زد .
لابد فکر میکنه چون سیگار میکشم وضعم خرابه , عوضی !
تاکسی بعدی رسید . مرد رفت روی صندلی عقب نشست . او هم در حالی که سعی میکرد چشمش به مرد نیافتد رفت روی صندلی جلو نشست .
فکر کرده میرم کنارش میشینم تا لابد سر صحبتو باز کنه , شاید دستمالی , چیزی بکنه . با اون چشاش , مرتیکه عوضی هیز !
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست . هوای داخل تاکسی گرم بود .
*******
ورودی اتوبان شلوغ بود . فرمان را رها کرده بود و داشت قولنج انگشتانش را میشکست , موبایلش زنگ زد .
سلام....تو ترافیک ... آره هنوز وارد همتم نشدم ... گفتم که , تو شام بخور , من دیر میام .....آره , آره , کتلت توی یخچال داریم ...باشه , باشه , خداحافظ .
گوشی را قطع کرد و کیفش را از روی صندلی عقب برداشت یک آدمس گذاشت توی دهانش , طعم نعنا دهانش را خنک کرد . یک شیشه عطر کوچک خم از کیفش بیرون آورد , کمی روی لباس و روسری اش عطر زد . عطر و بسته آدمس را گذاشت توی کیف , کیف را گذاشت روی صندلی کناری . به کیف مچاله شده نگاه کرد .
آخ رضا , رضا , اه .
راه باز شد . وارد اتوبان شد , باد خنکی که از پنجره ماشین به صورتش میزد , خوب بود . راه باز بود ولی خلوت نبود . نمیتوانست خیلی تند براند , به پشت دستهایش نگاه کرد .
موقع خداحافظی باهام دست داد . چطور جرات کرد توی دانشگاه ؟ لابد دیگه دکتراش رو گرفته , دیگه مهم نیست.
اگه بخوتد تدریس کنه , چی ؟ براش بد میشه .
-تبریک میگم آقای دکتر
ممنونم .
دستش را به طرف او دراز کرده بود , او هم بی اختیار دستش را جلو برده بود و با امیر دست داده بود .
خیلی ممنونم که اومدی , خوشحالم کردی , خیلی .
-خواهش میکنم , وظیفه ام بود .
بخاری ماشین را خاموش کرد .
کاش راه خلوت تر بود , تندتر میرفتم . گرممه .
دستش را گذاشت روی گونه اش , داغ بود .
-امیر ! بیا , میخوایم عکس بگیریم .
اومدم .
-نکنه میخوای خودتو واسمون بگیری , دکتر !
بریم عکس بگیریم . تا اینا کچلم نکردن .
-بریم
موقع عکس گرفتن هم اومد کنار من و ایستاد .
-نمیخوای از سبد گلهایی که برات اوردن , به استادات هم بدی ؟
چرا میدم . ولی بذا کارتاشون رو بردارم .
وقتی میخواست روی کارت را بنویسد , مردد بود . داشت برای آقای دکتر امیر اسماعیلی تبریک مینوشت یا برای امیر ؟
رضا که نمیبینه :
بالاخره دکتر شدی , خیلی مبارک باشه ... پریسا
دلیلی نداشت که بنویسد پریسای تو , حالا که دیگه پریسای امیر نبود . پریسای رضا بود . پریسای رضا بود ؟
چیزی در گلویش سنگینی میکرد . سعی کرد , قورتش بدهد , نمیشد . راه خلوت تر شده بود . تندتر میراند . ردی روی گونه اش یخ کرد . دستش را روی دکمه فشار داد . شیشه ها بسته شدند . موبایلش زنگ میزد . رد خنک به گردنش رسیده بود .
خوبه که میخواستم یرم دانشگاه , خط چشم نکشیدم .
*******
چشمهایش سنگین شده بود .
امیر دکتراش رو مدیون پدر پریساست و پول رضا . اگر نه , الان به جای جلسه دفاعیه یا توی یه شرکت اضافه کاری وایستاده بود . یا خسته و کوفته , تازه رسیده بود خونه .
ساعتش را نگاه کرد .
الان دیگه فرهاد رسیده خونه . اگر من با فرهاد ازدواج نکرده بودم , الان کجا بودم ؟
خودش را پشت فرمان 206 مشکی پریسا تصور کرد .
نه دیگه , الان رسیده بودم خونه .
آپارتمان پریسا به یادش آمد . روزی که با بچه ها رفته بودند , خانه اش . سنگهای سفید کف و فرشها و مبلمان و...
هنوز نرسیده بود , ساعتش را نگاه کرد , کلافه بود .
لابد الان فرهاد نگران میشه , کاش حداقل موبایل داشتم .
*******
موبایل پریسا زنگ میزد و او اهمیتی نمیداد . با سرعت می راند , خروجی شهرک را رد کرد .
اشکال نداره , از یادگار امام میرم .
صدای موبایل قطع شد . خروجی یادگار امام شلوغ بود . موبایل را برداشت و شماره گرفت .
سلام ... آره , تو بزرگراه بودم , پلیسم بود , نمی تونستم جواب بدم ....نه , گذاشتمش خونه , بدم میاد آدم مثه مجریای تلویزیون میشه ... اول یادگار .... آره شلوغه , ولی فکر کنم , تا یه ربع دیگه میرسم .
بهمن 84
| لینک | ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ - ساناز خجسته سمیعی |
مصاحبه
وقتی دوش را باز کرده بود و آب روی تنش ریخته بود کمی حالش بهتر شده بود . ولی حالا هر چه با لیف تنش را می شست و می سایید آن حس چندش آور از تنش خارج نمیشد .
چهارده سالش بود وقتی پسرک هفده هجده ساله دستمالی اش کرده بود – سر کوچه وقتی منتظر مینی بوس مدرسه بود – آن وقت هم هرچه شسته بود و ساییده بود باز هم چندشش میشد .
ولی این بار فرق میکرد . این احساس چندش و انزجار از سطح پوستش عمیق تر بود . جایی درونی تر و خصوصی تر . انگار به او تجاوز شده بود .
*******
زن مقنعه سرش بود . سفت و محکم نیمی از صورتش را از بالا و پایین و دوطرف با مقنعه پوشیده شده بود . چادر هم سرش بود . چادر با کش به پشت سرش محکم شده بود . ولی با این وجود هرچند وقت یک بار چادرش را جلو میکشید و مقنعه اش را مرتب میکرد . انگار زیر نگاه یک فوج سرباز محرومیت کشیده باشد . ولی به جز او و زن کسی توی اتاق نبود .
مستقیم توی چشمهایش نگاه میکرد . و چشمش را ثابت نگاه میداشت . مثل اینکه بخواهد از دریچه چشمها افکارش را بخواند . ( نمیتونی . مطمئنم . چون این دفع دیگه میخوام استخدام بشم )
*******
شامپو را کف دستش ریخت . بیشتر از همیشه . تنش را به شامپو آغشته کرد . بوی تند گیاهی شامپو و آن سوزش و خنکی همزمان که روی پوستش میدوید چند لحظهای فکرش را منحرف کرد . حس کرد با تمام پوست تنش آدامس نعنایی میجود . ولی بعد از چند لحظه دوباره شروع شد . دوباره محکم تنش را سایید و سایید و سایید .
*******
زن همان قبلی نبود . ولی از همان ها بود .
-به وجود خدا اعتقاد داری ؟
بله
-اگر من اعتقاد نداشتهباشم جوابم رو چی میدی ؟
چطور ممکنه جهان به این بزرگی با این نظم دقت بدون خالق به وجود اومده باشه ؟ ( با این سوالها که گیر نمیفتم میدونی چند واحد معارف پاس کردم ؟ )
*******

